خرید بک لینک

یک روزها و خاطراتی هستند که هیچوقت پاک نمیشند و این حرف جدیدی نیست اما همین که یکهو میرسم به یک نقطهی تکرار شده، تاریخهای علامت نخورده در تقویم تنها برای قدرتنمایی از دل چند سال روشن میشن و با قوت و حرص روی صفحات میرقصن با ریتمهای تند و سنگین و من مجبور میشم که در موردشون حرف بزنم. نه اونقدر وقتم آزاده که چیزی بنویسم درست و حسابی و ذهنم رو خالی کنم، نه اونقدر میتونم به این رقص بیاعتنا باشم که از کنارشون بگذرم و هیچچیز نگم انگار نه انگار. نمیشه بعضی روزها رو فراموش کرد. مثلا برف اون سال رو؟ پالتوی چارخونه قرمز رو؟لاک قرمز و سبز روی ناخنهام رو؟ از شبی مثل امشب چند شب توی ذهنم هست روشن و شفاف که اضافه بشن به سرما و رطوبت هوا نفس که میکشم، بخار درست میشه.

...


یلدای ۹۴ ـ بخشی از نوشته

.

.

.


آنموقعها که جده بود و خانه و کرسی. ما چله را زیر کرسی، با تلویزیون سیاه سفیدی که هیچ وقت رنگی نشد، و با تخمههای با پوست و پستههای سرباز و آبنباتهای رنگی سر میکردیم.. همان آبنباتها که دورش شیرین بود میترکید از وسطش ترشی میریخت روی زبانت. بعد فال حافظ مادر بود و ما که نرسیده به خانه خوابمان برده بود. اگر سرما بود، «مایی» بود تا شکستش دهد، آرزوها کوتاه و کوچک و در دسترس. همان آبنبات پرتقالی بود و انار و هندوانهای که سرخیش به لب لعل یار حافظ میزد.در کشاکش هما ن چند دقیقهی اضافه از شب میرسیدی به محبوبت. چینهها که کوتاه و آروزها که در دسترس و لبها که به کوچترین خوشی وا میشد. مدینهی فاضله بود. انگار عادت کردهایم به این خاطرهها که میآیندو گذرشان تندباد سهمیگن از جا درآوردنده نیست که ما دیگر آن بیدها نیستسم و این آن بادها ، ما بیدهای در زمین ریشه دواندهایم. مادر میگفت:تند بااد حوداث را دلی خوش شکست میدهد، سری بیهوا. دیل آن حرف های انتلکتی بود که مادر میگفت. از همان اول ادیب بود. و ادبا همه فیلسوفان بالقوهاند.

بعدتر که نه جده بود و نه عزیز، ما برای خودمان هم که بود باز شب چله داشتیم. چلههای با عمو و خاله و دایی و عمه. چلههای مشهد بودن، چلههای تربتجام، چلههای تهران. چلههای دور هم. چلههای دانشجویی، جمعهای متفاوت اما باز همه حافظ را داشتند.

از همانموقعها ما باور داشتیم که شب طولانی سال هر چه بشود تا بهار، روزگار به همان منوال میچرخد. حالا ببین که حافظ باز میکنم و میگوید : خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد / که در دستت به جز ساغر نباشد. همان میخواهد بگوید یک دست جام باده و یک دست زلف یار! دو دست خالی و فکر میکنم حافظ هم نگفته پس من با کدام دست پیراهنم را عوض کنم!

امروز از صبح دیوار اتاقم را، (همان که برایم دیوار نبود و معنای رفتن میداد) که خم شده بود این اواخر زیر وزن زیادی از فکرها، از خطها و از نقاشی چشمها و چشمها از حرفها و حرفها از روزمرات، همان را پاک کردم. هرجا که بودم و ردی که بود مگر آنها که ارزششان بیشتر از خاطره بازی میشد. همه شد نصیب جوانی که تا کارتون را گذاشتم کنار سطل آشغال. دیدم حتی که برداشت و رفت. میخواستم توضیح بدم من این کاغذپارهها را چهقدر دوست داشتم، من با این خط ها ونقاشی ها ززندگی کردم، اینها گرمم کردهاند، میخواستم بگویم امیدوارم گرمت کنند، میخواستم یک لحظه تردید کنم و دلم برایشان تنگ شود، فرصت آنقدر نبود. عصر که برای خرید انار میرفتم دیدم پیرمردی با کارتونها و کاغذها آتش روشن کرده خودش را گرم میکند. هر چند آن جوان نبود و کاغذهای من نه. اما اگر همین اتفاق برای آنها هم افتاد من چهقدر خوشحالم!

روی یکی نوشته بودم : «بر خاک ره یار نهادیم روی خویش/بر روی ما رواست اگر آشنا رود»

یک تعدادی را هم نگه داشتم و تاریخ زدم بس که عزیز بودند. آنقدر همهچیز را مرتب کردم،آنقدر مرتب که ... جا در این نظم برای زمستان هسسست.

نوشته بودم که : «دو قدم مانده به پاییز دلم میلرزد» حالا «دو قدم مانده که پاییز به یغما برود»چی؟

«شبهای روشن» میبینم.

«من مردم این شهر رو دوست دارم چون یکیشون رو میشناسم.»

یادمه اولین بار که شبهای روشن رو دیدم، رمضون امسال، چرخیدم دست به چیزی بزنم گویای احوال خورد به این فیلم. با هیچ قسمتی آنقدرها که زیاد باشد متاثر نشدم مگر همان وقتی که کتابها رو فروخت، بارون بود و ...همه سرتاسر. حالا کاغذپارههایم رفته من نه پشیمانم، نه دلتنگ با پاییزی که به یغما میرود.

انارها در ظرف میدرخشند. زنگ میزنم مطمپن شوم دوست عزیزم به خوابگاه رسیده. در دستم جز ساغر نیست.

پ.ن :

«الهه ناز بنان» و «مینای شکسته مرضیه» و «گلپونههای بسطامی» هم، بستهی پیشنهادی در ردهی با اینها یلدا رو سرمیکنم-طورها


برچسب: یلدا عباسی,یلدا,یلدا چت, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

صفحه بندی