خرید بک لینک

مراقب باشیم چی آرزو میکنیم ممکنه برآورده شه. این رو تا حالا چندجور مختلف هر جایی نوشتم ولی باز حواسم نیست و یادم میره حواسم به جوانب مختلف باشه. اصن این جوانب مختلف دیدن خیلی کار سختیه.

پ.ن : نهار ژاپنی خوردم، یه همچین خوشیهای سادهای برای خودم تدارک میبینم. خوشمزه بود. ساده بود عین خودشون. :)

پ.ن : پنجشنبه فکر میکردم حالا که فاینالش رو هم دادم، میتونم تا صد میلیون بشمرم و ساعت بخونم و یک متن هیراگانا رو عین بلبل!! :)) روخونی کنم، رسما حس میکنم یک دانشآموز زبان ژاپنیام. اینم یک خوشی دیگهاست پیچیدهتر از قبلیه اما برای همه جز خودم خیلی ساده حتی مسخره به نظر میرسه. عنوان به این بند ربط داره.

پ.ن : اگر موقعی آدمی رو بخوام خیلی دوست داشته باشم، حتما دوست داشتنم رو با جدی گرفتن آرزوهاش بهش نشون میدم. ممکنه بقیه فکر کنن چه دوست داشتن خستهکنندهای. اما اونایی که اینجوری فکر میکنن هیچوقت آرزوهای واقعا بزرگی نداشتن. هیچوقت هم به آرزوهاشون مثه بچههاشون فکر نکردن. اصن اون آدمایی که اینجوری فکر کنن خیلی سخت قابل دوست داشتنن و کلا kill them! من خودم فهمیدم این خیلی بحث خوب و قویایه که کم بهش توجه میکنن، خیلی وقتها اصن بهش توجه نمیکنن. وقتی فهمیدم این رو که دیدم بعضی وقتها/ یعنی غالب وقتها دلم میگیره که هیچکدوم از بهترین دوستهام هم جدی نمیگیرن مثلا ژاپنی خوندنم رو. تازه ماکسیمم ایدهآلم رو هم اگر به کسی بگم هم که عمرا آدم هم حسابم نمیکنه. بعضی وقتا میخندن هم، دوستی-طوری، اما من خوشم نمیاد. سخته توضیح دادن آرزوها، من که مجبور نیستم برای همه توضیحش بدم. وقتی آدم کسی رو خیلی دوست داشته باشه به آرزوهاش احترام میذاره. براشون ارزش قایله و این اصلا خستهکننده نیست. :)

پ.ن :فردا گزارش اول رو تحویل میدم. میشه دکتر م دعوام نکنه؟ میشه واقعا؟

پ.ن : یه سوالهایی هست که دلم نمیخواد جواب بدم. خصوصی نیست، اما شنیدن متن سوال هم حال آدم رو بد میکنه. همه دارن واسه خودشون ازین چارچوبها. منم مثه همه. آرزو میکنم هیچکس در معرض این سوال ها قرار نگیره به خصوص خودم.

پ.ن : ورق میزدم سال اول دانشگاه رو، کارشناسی، هر چی نوشته بودم متنهای ادبی و قصه بود. کجاست اون روزا؟ کجاست اون آدم؟ خدا میدونه!

پ.ن : یه پرسشنامه پر میکردیم واسه پایان نامه بچههای انسانی بود، مخاطبشم بچههای فنی، یکی از بچهها سوالی پرسید منم یه جوابی دادم، همه متفقالقول بودن که بهت نمیومد جز درس هم فکر کنی، مونده بودم خوشحال باشم یا ناراحت! همین رو میخواستم یا نمیخواستم؟ نظر بچهها مهم بود یا نبود؟ من، در اون لحظه خودم بودم یا نبودم؟ اونجا جای من بود یا نبود؟ جالبن آدما یا این منم که جالبم؟!!! (واسه خودم احمق بهتر نیست؟)

پ.ن : هدفم بیشتر پینوشتها بود تا خود اون دو خط بالا. استاد م روی برد، تو اتاقش زده :«من دانشجویی را دوست دارم که آثار خستگی در اثر کار زیاد، رو صورتش باشه.» دیشب سه چهار بار پریدم از خواب با این فکر که بشینم سر کارم که آثار خستگی تو صورتم باشه وقتی یکشنبه میرم پیش دکتر!!! بعد دیدم خیلی آدم حال به هم زنی میشم اینجوری، خستگی fake!! گرفتم دوباره خوابیدم. لذت اون خواب رو فکر نکنم کسی بتونه درک کنه.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:15

صفحه بندی