خرید بک لینک

یک زمانی با حافظ برو و بیایی داشتم. نه ازین معمولیها. از این مدل ها که انگار با ما زندگی میکرد. به اتفاق هم که باز میکردم باز زنده بود و صحبت میکرد. وهمم شده بود که شاگردی حافظ هم میکنم. اصلا یک حافظ که باز میشد تا چند روز توجیه بود همه چیز. گذشته اون زمانهای من. گذشته کلاسهای عصرهای دوشنبهی حافظ. و بعد چهارشنبههای موعود. گذشته مریدی استاد الف بودن. گذشته شاگردی استاد م کردن. یک رد محوی مونده از همهاش که حالا ترانهی غمگین یک روز شلوغ - تنها شده، و جای خالی یک غزل حافظ برای یک شب دوشنبه انگار با هیچ شعری پر نمیشه. شعرهای دنیا تمام شدهاند و دل من از اشتیاق به هیچ شعری پر، تنها حسرت یک غزل حافظی رو داره که بگه دموعی بعدکم لاتحقروها/فکم بحر عمیقا من سواقی

مدتهای خیلی خیلی زیاد شاید نزدیک به سه ماه بلکم بیشتره، که هیچ شعری رو کامل نخوندم. هیچ استتوس جیتاک شعر نشده، هیچ زمزمهای بخشی از یک شعر نبوده و ... نه اینکه عمدی در کار بوده باشه بلکه بیشتر چون شعرها دیگه به چشم نمیان و غزلهای حافظ هم که روز به روز از من بیشتر فرار میکنن.شعرها دیگه هیچ جور شعری نیستند. و شاعرها هیچ چیز جز یک سری روزمریات بیهدف نمیگن. نمیفهمم این جدیدیها رو. حرفها و دغدغههاشون رو. قبلتر شعرهای ح و ف رو که میخوندم شعرهیی بودندکه حس میکردم و بی/با توضیح از ظن خودم میفهمیدم، برای من خارج از شعر، شعر هویت داشت و معنا پیدا میکرد. اما شاعرهایی که این روزها به اتفاق شعرهاشون رو میبینم هیچ چیز نمیگن که به کسی جز زندگی شخص خودشون ربط پیدا کنه. دلتنگ کننده است انگار هر کس فقط برای خودش حرف میزنه. و هیچکس به هیچ کس گوش نمیده.

انگار همین دیروز بود که مامان عاشقانهی آرام نادر ابراهیمی رو ازم گرفت و گفت از یک جا به بعد فقط خواستن نیست تغییر دادن مسیره. و گفت که وقتی دانشجو بوده شعر گفتن رو گذاشته کنار فقط برای این تغییر مسیر. فقط برای منظقیتر بودن. گفت که بهای چیزی که میخوای رو باید بدی. نه کمتر ازون و نه بیشتر. حالا دنیای من خالی شده از کلمات سانتیمانتال رمانها و در مرتبهی بالاتر شعرها. وقتی نیمه زاست مغز یک دانشجوی مهندسی فعالتر از چپ باشه باید چیکار کنه؟ باید نیمه چپ رو train کنه که پا به پای نیمه راست فعالیت کنه. این مسیریه که باید طی کنه. جز این هم مگر راهی هست؟ هر چند این مسیر سخت بگذره و حسرتهای زیادی رو به جا بذاره.

یک چیزهایی رو بهانه میکنم برای گفتن یک چیزهایی که وقتی توی فکرن یک جور دیگهان ووقتی نوشته میشن کیلومترها از منظور اصلیم دور افتادن. دفتر خاطرههای من عجیبترین نقاط زندگین واسم. همیشه مرور کردنشون برام یک عالمه قصههای با نتیجهگیریهای مشخص برای خودم و مستتر برای همه بقیه داره. درست مثل لحظاتی از زندگی که صرف میکنیم تا بپرسیم ای آینه ای آینه جادویی کی از همه زیباتره؟ من باید هر چند مدت ورق بزنم همین مزخرفات رو تا مطمین بشم تا کیلومترها شرق و غرب و شمال و جنبو هیچ نقطهای حل نشده نمونده و من در دنیای یک وجبی خودم بهترین و قد بلندترین به نظر میرسم. در کل فقط دلم میخواست بنویسم. ولو مزخرف!چه اسراف کلماتی بود.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 17:16

صفحه بندی