دیشب خواب میدیدم که جنگه و من شیمیایی شدم! یک نوزاد رو گم شده بود، پیدا کرده بودم و دنبال مادرش میگشتم. بعد گرفته بودنمون توی یک اتاق مانندی نگه میداشتند و من از دلدرد و نفس نفس زدن به خودم میپیچیدم و نوزاد تو بغلم گریه میکرد. گرمم بود خیس عرق شده بودم. حال بعد اون حظه از خواب اینقدر واقعی بود که هنوز هم حسش میکنم و به یاد میارمش. از خواب پریدم دیدم از جنگ خبری نیست مثل هر شب این معدهامه که اینقدر درد میکنه شدید و باعث شده از خواب بیدار بشم. نمیتونم بگم چهقـــــــدر خوشحال شدم امروز از این درد معده چهقدر خوشحال شدم چهقدرررر!!!
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی