خرید بک لینک

فکر نمیکردم روزی برسه که شب پهلو به پهلو شم و تابناک رو ریفرش کنم، تا بفهمم کسی پیدا شد؟

فکر نمیکردم روزی برسه که از خوابیدن و گرم بودن حس بدی داشته باشم.

فکر نمیکردم روزی برسه صبح بیدار شم ببینم داره بارون میاد، بگم ای وای! بد نشده باشه یه وقت براشون؟

فکر نمیکردم روزی برسه برای آدمهایی که هیچوقت نممیشناختمشون اینقدر مستاصل و غمگین باشم و راحت اشک بریزم.

فکر نیمکردم روزی برسه وسط خواب از ترس بلند شم و ذکر بگم.

فکر نمیکردم روزی برسه از وقت کار و امتحانم بزنم برای اینکه غمگینم و دلمرده.

فکر نمیکردم روزی توی خوابم ببینم خودم رو مقابل حرم حضرت معصومه(س) در حالی که قلبم فشرده شده واحتیاج به یک آغوش امن دارم اینبار نه برای خودم برای بقیه.

حالا که فکر میکنم و میبینم همه اینها اتفاق افتاده فقط لحظه به لحظه غمی روی دلم سنگینتر میشه که براش هیچ کاری و مطلقا هیچ کاری از دستم بر نمیاد.

یا غیاث المستغیثین ...

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 7:32

صفحه بندی