خرید بک لینک
مشخصا همین الان به اهالی نیویورک حسادت میکنم. ممکن داره که کسی از بیرون فکر کنه این حسادت من ریشه در حسرت ناشی از تفاوتهای سطوح زندگی در دو کشور توسعه یافته و در حال توسعه است اما من مطلقا همچین دلیلی ندارم و هرگز به یک آمریکاریی برای آمریکا زندگی کردنش و سطح زندگی بالاش حسودی نکردم(به جاهای دیگه حسودی کردم مثلا انگلیس، سوییس یا در صدر همه همین ژاپن خودمون :دی اما آمریکا نه!) دلیل حسادت الان من هم اینه که فیلترشکن رو فعال کردم، آی پی ریدایرکت شد به آی پی آمریکا و تم جیمیلم از آفتابی به برفی تغییر کرد. و من فهمیدم چندین هزارهزار کیلومتر اونورتر از من یک جای این کره خاکی داره برف میباره و بچههایی آدم برفی میسازند، شاعرهایی زیر این برف قدم شعر میگن، عاشق و معشوقهایی به هم فکر میکنند، آدمهای پرمشغهای زیر این برف میدوند و کسانی هم که هیچکس نیستند( یعنی همون منهایی که در آمریکا زندگی میکنند) زیر این برف قدم میزنند، سرما میخورند، کیف می کنند و درد معدهشون رو فراموش میکنند.
و بله زندگی یعنی همین حسرت شیرینی که میفته به سر آدم و لحظهاش رو از لذت چیزی که نیست سرشار میکنه. من حسرتی خوردم این لحظه که آسایش رو از من نگرفت بلکه بهم داد! (یعنی اینکه اینقدر فرهیختهام الکی مثلا)

#از_پکیج_ پیشنهاداتی_برای_خدا :
توی زندگی بعدیم نه، بعدترش! میشه به عنوان آب به دنیا بیام؟ آخه تو زندگی بعدیم میخوام به عنوان جراح به دنیا بیام.
+ ما هم خونهتکونی میکنیم، از نوع فرا-دانشجویی! ما یعنی من نه، غزاله. من گزارش سمینار مینویسم و حسرت میخورم وآهنگهای پلیلیست رو برای غزاله عوض میکنم که با انرژی کار کنه.
+ ژاپنی ۲ هم تمام شد. خداحافظی که میکردیم فهمیدم که دلم برای بچهها تنگ میشه. از شش نفرمون سه نفر کم میشن به دلال مختلف من جمله اپلای. تجربهی خوبی بود این ترم. :)

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 3:53

صفحه بندی