+ ۹۶ بار بنویسم ۹۶ و یه تبریک گنده و یک ایمیل تبریک. ایمیل نوشتنهای دلی رو دوست دارم. حلقهی آدمهایی که ایمیل میدم و ایمیل میدن دوست دارم، چون مثه نامه نوشتنه، نامههایی که پاکت ندارن اما فورواردی نیستن و تلگرامی هم که اصلا در سلیقهی من سنتی نیست. آدما کم و زیاد میشن و زندگیامون تغییر میکنه سال عوض میشه و من فکر میکنم چه قدر زندگی کردن شگفتانگیزه. حق با سوفی(دنیای سوفی) بود که میگفت زندگی عجیبه فقط چون عادت میکنیم شگفتی هاش رو نمیبینم. دیر شد نوشتن عیدانه، همهاش به ایمیل رفت انگار امسال. پارسال دوستای ژاپنیم نبودن امسال اونا هستن و دوستای انجمنخوشنویسان کمرنگتر شدن. سال دیگه شاید ددوستای ژاپنیم کم رنگ بشن و کسای دیگه ای جاشون رو بگیرن. به هر حال زندگی شگفتانگیزه پر از این همه رفتو آمد و بهار و خلوتی و شلوغی و شب و روز و دلخوشی و ناخوشی و دعا و امید و ...
+ یه سری ایمیل ها هم نصیب اساتیدی شد که الان یا زمانی قبل از الان براشون احترام و محبت قایل بودم. برای بعضی ها ایمیل دادم فقط به این منظور که بعدا نتیجه این کارم به خودم برگرده (آخه به نظرم کار خوبیه و نتیجه کار خوب هم میگن به خود آدم برمیگرده:/) ایمیل دادم که بعدا بعدنا یک شاگردهایی داشته باشم که بهم تبریک عید بگن و من رو فراموش نکرده باشن. حالا مساله اینا نیست. مساله اینه که tracking ایمیلم فعاله میبنینم بعضیها seen میخوره ایمیلشون اما جواب نمیدن ناراحت میشم که چرا استادا جواب نمیدن. بعد یه عده هم که جواب میدن از خجالت و شرمندگی بابت تبریک عیدم که حتما مسخرهاست، باز میکنم اما نمیخونم و آرشیو میکنم فوری فقط من باب اینکه یادم بمونه که جواب دادن :| من مسلما آدمی با روحیات طبیعی نیستم، جواب ندن ناراحت میشم، جواب بدن جرات نمیکنم بخونم! همینه که خدا تو اینکه من دقیقا چی میخوام میمونه! واسه خودم اعتدال!(خیلی دولتمندانه-طوری) آرزو میکنم در سال جدید.
+ «پَرپَر به دنبال ماهی آبی» ماجرای یک مرغ ماهیخواره که با یه ماهی دوست میشه و سعی میکنه که ماهی آبی رو که واسه عید میگیرن که بفروشن و بندازن تو تنگ نجات بده. راستش آبی اسم ماهیمون بود. ازین ماهی فایترای آکواریوم. اینجا همه چی اسم داره آخه. همه چی زنده است و زندگی میکنه بر خلاف تهران.
خلاصه اینکه قبل عیدی آبی خودش رو پرت کرد بیرون تنگ. ما خواب بودیم. میگن ماهی فایترا جای تَنگ میخوان. ماهی آکواریومون آخه. سرچ کردم دیدم از آسیای شرق آوردنشون. تو طبیعت تو تالابها و اینا زندگی میکنن. کی میگه جای تَنگ میخوان؟ اونم حتما آزادی میخواد. میخوام پرپر باشم برگردونم آبی رو به زندگی حتی اگر شده توی قصه، حتی اگر مرغهای ماهیخوار ماهی فایتر نمیخورن. آبی از تنگ پرید بیرون و مرد، ما قریب یک ساعت دنبالش می گشتیم که کجا خودش رو پرت کرده افتاده بود روی مبل. آبی رو مبل خشک شده بود. قصهام واسه بچههاست دارم دنبال یه هپی اندینگ می گردم واسش. آبی اما هی از تنگ خونهی احمد(یکی از شخصتهای داستانمه) اینا میپره بیرون. پرپر میتونه نجاتش بده یعنی؟
(دیشب قبل خواب بهش فکر میکردم. شاید نوشتمش. برای آبی.)
+ همه رفتن از بیرجند. ما شدیم جزو بازماندهها. حالا بعد شش سال تهران بودن بیشتر حس میکنم وابستگیم رو به بیرجند(سوای وابستگیهای خانوادگی). انگار یه چیزی اینجا هست که من رو ربط میده به اینجا. آرامش مثلا؟ آرزوهام به هم نمیخورن، کنار هم جفت و جور نمیشن. مسلما بلندپروازیهای فکری من نمیگنجه توی کانتکست رودخونه. اما هنوز هم چیزی هست در این رودخونه که توی صد دریای عمیق هم نمیشه پیداش کرد.
+ علم یا ثروت؟ تقابل بیمعناییه برا. شاید چون تا به حال واقعا مستقل نبودم. مسلما توی این جدال نفر سومی هم هست خدمت آقای دکتر، خدمت!
+ عنوان رو بعدا مفصل مینویسم.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی