وقتی تو زندگی موقعیتی پیش میاد که مجبور میشم کاری رو که دوست دارم انجام بدم به خاطر کاری که مجبورم انجام بدم، عقب میندازم یا کلا نادیدهاش میگیرم؛ هم حس خوب این رو دارم که به به! من چه آدم مسئولیتپذیری هستم و اگر همیشه همینجوری زندگی کنم و همیشه مصالح واقعی زندگی رو به خواستههای واقعیم ترجیح بدم حتما آخرش به درد بخور میشم و ... و هم این حس بد رو دارم که مگه قراره چند بار به عنوان هاله زندگی کنم؟ و واقعا آیا سعادت من در گرو اینه که چیزی رو که دوست دارم انجام بدم انجام ندم؟ خوب اینکه sucks :/
توضیح : فردا شروع ترمه و من جلسهی فردا رو نمیتونم برم، چون باید گزارش سمینار بنویسم و میدونم خیلی زوده اما الان اون نقطهایه که از فرط اینکه نمیدونم باید چیکار کنم به انزجار از موضوع سمینار رسیدم و خوب طبعا کلاس فردا الان خودش خیلی مرهم روحه اما مرهم وقت نه!
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی