مینوی من،
سلام،
تو لیست دهتا کاری که قبل مردن دوست دارم انجام بدم، قهرمان بودن هم هست. سومیه. دومی رو بعد میگم. امشب اما به دلیل تجربهی یک هوای بهاری بارونی خوب هوای فکر کردن به سرم زده و از قضا به سومین مورد لیست فکر میکردم و نه دومی، که موردیست در باب قهرمانبازی!
هیچکس ندونه شاید، ولی من دستکم یک بار قهرمان بودم. حالا که بهش فکر میکنم. خیلی کامل عمل نکردم. اما بازم قهرمان بودم.
میدونی دخترم، قهرمانها حتی اگر اسمشون معصومه باشه معصوم نمیشن و اگر هاله باشن دور صورتشون هالهی معصومیت نداره لزوما. اونا قهرمان بازی درمیارن. ناراحت میشن. اعتماد به نفسشون رو از دست میدن. ناامید میشن. شک میکنن. روحیهشون رو از دست میدن. اما دستآخر راهی رو انتخاب میکنن که قلبشون میگه و قلب قهرمانها هیچوقت دروغ نمیگه. میدونی قهرمان بودن ساعت و شنل و چشم سوم نمیخواد؟ میدونی دخترم، قهرمان بودن خدایی رو میخواد که هوای همه رو یه جوری داره که انگاری قهرمان واقعین؟ میدونی من حداقل یکبار قهرمان بودم؟ میدونی که چهقدر ممنونم که خدا به من اجازه داده یک بار قهرمان باشم. هالهی قهرمان! بهم افتخار نمیکنی؟ مامانت یک قهرمانه. یه روزی ماجرای قهرمان شدنم رو برات تعریف میکنم.
خوابهای خوب ببینی
د.د زیاد
مادرت
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی