+ غروب جمعه همهچیز دلگیره. چه برسه به اینکه بلیتت ساعت ۷ جمعه باشه(غروب به وقت بیرجند چند دقیقه مونده به هفته) و دلت یک دنیاااا از دنیا گرفته باشه وو صبح با خودت فکر کرده باشی که حتما یک جمعهای بین همین جمعهها همه چیز درست میشه، ولی جمعه گذشته باشه و هیچ چیز درست نباشه، چمدون سنگین باشه و داداشت موقع خدافظی چشماش پر اشک شده باشه، اون لحظه با خودت فکر میکنی هیچ کلمهای توی دنیا نمی تونه داغی قلبت رو کم کنه، فکر میکنی ده کیلو بار گذاشتن روی قفسه سینهات و داری جا به جاش میکنی، فکر میکنی دلت از الآن تنگ شده، فکر میکنی که ... سرت پر از فکرهای خودت، بقیه، دنیا،0ی ناقص دیوانه دانشگاه، درس، کی هستی، چیکار می کنی؟، چیکار میخوای بکنی، چیکار می تونی بکنی؟، آدم معمولی بودن، دلتنگی و دلتنگی و دلتنگیه. قلبت داغه، داغِ داغ. اونقدر داغ که هیچی نمیتونه حرارتش رو کم کنه.
+ تو خیلی فیلما آدما قبل مردن به این فکر میفتن که کارهایی رو که همیشه دوست داشتن، انجام بدن. یه سریال ژاپنی میدیدم، میساکی(قهرمان داستان) راه افتاده بود آرزوهاش رو پیدا میکرد خوبی آرزوهاش این بود که اونقدرا هم سخت نبودن، شایدم چون فیلم بود همهچیز راحت بود. راستش من حتی اگر بگن فردا فرصتت تموم میشه و میتونی یکی از آرزوهات برسی اونقدر آرزوهام کوتاه نیستن که بشه تو یه روز جمعش کرد. واسه همین باید از الآن یک کاری کرد که تا اون وقت نامعلوم بهشون رسیده باشم. مثلا اخیرا تصمیم گرفتم تو صدر لیست آرزوهام اینه که تو زندگی یه نفر(چند نفر باشه که خیلی بهتر ولی همین یه نفر هم واسم جدا کافیه) تاثیر بگذارم. تاثیری که هیچکس نتونه بذاره. بعد اون یه نفر رو زندگی یه نفر دیگه و بعد یه نفر دیگه و همینجور یه نفرهای دیگه. این چرایی اینه که معلم شدن رو دوست دارم. حتی اگر معلم بودن رویای کوتاه و غیرجاهطلبانهای باشه.
+ امروز وقتی گزارشم رو دکتر بهم برگردوند و روش با خودکار سبز نیم صفحه غلطهام رو توضیح دادهبود، حال مادری رو داشتم که بهش گفته بودن بچهات چهقدر زشته. دلم میخواست بچهام رو بغل کنم بگم ازش محافظت میکنم و هیچکس حق نداره ازش ایراد بگیره. و در حالی که خودم قلبم شکسته است، بهش هی بگم اشتباه می کنن اون در واقع زیباترین بچهی دنیاست.
+ همیشه وقتی یه کار مهم سخت داشتیم فاطمه میگفت بریم بزنیم تو دهنش! الآن اونقدر کار دارم بزنم تو دهنشون که نگوو. در راس همه اینه که فاطمه داره میره(انشاالله) بالاخره روزی که ازش میترسیدم اما براش دعا می کردم رسیده انگار. هی ننویسم ازش چیزی رو عوض نمیکنه. کاش میشد زد تو دهن همهی رفتنای دنیا و همه چیز رو همیشه یک جور سیو کرد. کی گفته خستهکننده است؟ من خسته نمیشم. هیچوقت نمیشم. قول میدم که نشم. ینی هیچ راهی نداره؟
+ گفتم از ژاپن هم دلم گرفته؟ عین کسی که عشقش ناامیدش کرده باشه. به غزاله میگم، میگه حساب سیاست از مردم جداست. میگم که جداست ولی واقعیت اینه که کاش جدا نمیبود. مثلا اونقدر باید صدای حق بلند میبود که گوش سیاست کر میشد از حق. الان هیچ نقطهای از دنیا به نظرم قابل تحسین نیست.
بهش که فکر میکنم یک جایی ته قلبم خالی میشه انگار. برای اینه که رویای آدم نباید به زمان و مکان وابسته باشه. رویا باید روح باشه و سیال باشه، بچرخه و بگرده گاهی کوچیک بشه اندازه یه سنجاق گره بخوره به سینهی نوزادو وانیکاد ازش اویزون بشه، گاهی باید بزرگ بشه، بلند بشه و پله بشه تا بری بالا ازش، عقاب بشه تا پشتش پرواز کنی، اسلان بشه تا تو صورتت رو فرو کنی لای یالش و ملکهی نارنیا بشی ... رویا اینجوریه. رویا موج بزرگه، سونامیه میخوره به ساحل مردم میمیرن و روستا خراب میشه اما باز دوباره برمی گردن و روستا رو می سازن و دوباره ماهیگیرا میرن دنبال گرفتن ماهی، رویا میگه زندگی از مرگ قویتره، رویا میگه همهی ما حاصل تلاشهامون هستیم و همه تاثیرگذاریم...*** رویا اینجوریه. شکل هانیکا که میدوه و شادی میکنه، شکل اوشین که هر چی ببیشتر بهش سخت میگذره، بیشتر صبور میشه و بیشتر مهربون. رویا قهرمان بازی درمیاره، سخت تلاش میکنه، از کسایی که دوستشون داره محافظت می کنه، شاد و سبکبال و آزاده، از بیعدالتی بیزاره و با عقلش هم فکر میکنه ... حس میکنم الان ژاپن جلوم دو زانو نشسته روی زمین و دستاش رو گذاشته روی هم و پشت هم میگه : ごめんね و من جلوش همینجوری نشستم و میگم いええu3000 و هر دو سرمون رو انداختیم پایین و پشتمون خم و راست میشه فقط. در هر صورت من اینجوری کنار اومدم، اینجوری که فرهنگ از سیاست جداست، از مردم جداست از رویا هم جداست. توی این دنیا همه چیز جدا جداست هیچ پکیج کامل و بینقصی نیست.
** این قصهی موج بزرگ اثر پرل باکه در مورد یک روستایی تو ژاپن که بر اثر سونامی خراب میشه.
+ به خاطر اینه که تو خیلی بیشتر از بقیه احساس میکنی
ـ واقعا؟
+ به خاطر همین بیشتر عصبی و ناراحت میشی...خیلی سخته برات،اما احساس کردن چیزایی که بقیه نمیتونن حس کنن
موهبت بزرگیه
ـ تا حالا کسی اینجوری بهم نگفته بود همه فقط بهم میگن ضعیفی
+...حس کردن احساس مردم که خیلیا نمیتونن حسش کنن کاریه که فقط تو میتونی انجام بدی...
(دیالوگ مخاطبش من نیستم مسلما صرفا جهت هم حسی و اینکه خوشم اومد واقعا چون اینکه «تو ضعیفی» عین جملهای که شنیدم و هیچوقت فراموشش نکردم از بس که جویده من رو. شاید بخش دوم این حرف به من هم چسبید. تعریف قوت قلب بخشیه در هر صورت)
کاری هر کسی نیست تو ضعف بقیه قوت ببینی. دونقطهـلبخندی چیزی
+ عنوان به پست ربط داره. دل میخواد تا ربطش رو فهمید.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی
تاريخ: دوشنبه
28 فروردين
1396 ساعت: 1:09