خرید بک لینک
مهمونی بود. همه اومده بودن خونهی ما چون نوبتی هم که باشه بالاخره نوبت ما رسیده بود. شلوغ بود خیلی. به اجبار،شایدم اقبالِ دختر بودنم مدام تو آشپزخونه بودم. نه از همهمهی آقایون تو پذیرایی چیزی دستگیرم میشد، نه از خندههای خانوما تو هال خصوصی. فقط استکان میچیدم، چایهایی میریختم که بعضی پررنگ و بعضی کم رنگ بود، سعی میکردم کامنتهای مامان رو اعمال کنم و به نحو غریبی درگیر شرارت بی جان اشیاء بودم از بس که هیچ کامنتی رو نمیشد به کمال اعمال کرد و نتیجه هر چه که بود گواه بیهنری من بود لابد، که علیرغم دختر بودنم با کدبانو بودن فاصلهها داشتم!، ظرف میشستم (البته در متن همهی این حوادث مسلما تنها نبودم چون از اقبالم اینبار، تک دختر نیستم). وسط کار اگر فراغتی میشد باید میرفتم پیش مهمونها. باید باهاشون حرف میزدم و ثابت می کردم در سخنرانی و آداب اجتماعی هم دست چلاقی دارم و تنها هنرم ریختن چایهای کمرنگ یا زیادی پررنگ، کُند شستن ظرفها و کُند چای ریختن و کُند ظرف خشک کردن و کُند میوه تعارف کردن(هیچوقت این یک قلم را انجام ندادهام اما به استقرا مطمینا در این هم کُندی چیزی هستم) یعنی جان کلام اینکه هر چه کُندیست در جهان، اگر مسابقهای چیزی میداشت من کاپ قهرمانیش را کُند میبردم! در این فراغتها بود که فرصتی دست داد با عروس نسبتا تازهی خانوادهی یکی از فامیلها صحبت میکردم. عروس هممدرسهای، دوستی نه چندان دور، نه چندان نزدیک و خلاصه از بچههای آن کلاسی(یعنی از بچههای تجربی) و ازین دست چیزها بود، یعنی که وجه ربط و حرف ربط بین ما زیاد پیدا میشد اگر من در معاشرت هم مثل کدبانوگری سنگ تمام نمیگذاشتم و به رد و بدل شدن حرفهای روزمره و سوال و جوابهایی نظیر مقطع تحصیلی و قصد ازدواج و الخ کفایت میکردم و پای اهداف و آمال و رویاها به میدون سخنرانی باز نمیشد و کی نمیدونه که من وقتی منبر میرم دکمهی استاپم گیر میکنه! و لاینقطع در و گوهر پخش میکنم، مگر اینکه این وسط ظرف شستنی، چای ریختنی، چیزی پیشامد کنه و گرنه خدا میدونه که سر جفت گوش شالم بینوا چه که نمیاد. حجم خزعبلاتی که من به تنهایی اون شب تحت عنوان حرف مشترک، تولید کردم به قدری زیاده که فکر میکنم واقعا چی از دنیا کم میشد اگر سعی نمیکردم آداب معاشرت به جا بیارم؟ یا بر میخورد به استایل روشنفکریم اگر سعی میکردم بیشتر زبون به دهن بگیرم؟ اینها سوالهاییه که اگر سیب طوری میچرخید که از روی کرمنخوردهاش میفتاد زمین و من آادم معروفی میشدم، بقیه در مورد من سعی میکردن جواب بدن و یحتمل اونها هم دست آخر از رسیدن به جواب عاجز میموندن و این سوال رو حل نشده پاس میدادن به نسل بعدشون.

خوش گذشت ولی. فهمیدم هنوز آدمهایی هستند که از احترام تحملم میکنند و این جای شکر داشت. به هر حال من همیشه از گوشهای شنوا برای شنیدنم ممنونم و خوشحالم***.

پ.ن: میگن کند چای میریزی. بعد این نکته وقتی ۲۳-۴ نفر یهو میان مهمونی بیشتر خودش رو نشون میده و زمان تاخیر سیستم به علت تعدد کیسها میره بالا. ولی واقعا واعا نمیفهمم من که از حداکثر سرعت شیر سماور استفاده میکنم و زمان ریختن چای از قوری داخل لیوان هم که به خاطر کوتاهیش قابل صرف نظر کردنه، دیگه کجاش تقصیر منه؟ سرعت ریختن آب از سماور کمه، تقصیر منه؟ چای یه ذره سرد شه اشکالش چیه؟ داغ بخورین که زبونتون میسوزه آخرش بیماری قلبی هم میگیرین اگر کبد چرب نگیرین :|

** دوباره خوندم دیدم شبیه اون آگهی بازرگانیه گفتم اینجا رو :دی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 1:09

صفحه بندی