اونقدر که دلیل برای خوشحالی هست امروز؛ جدا ممنونم خدا! اما نمیدونم یه جایی از یه وری یه جوری یه بغضی ته گلومه. بغضی که با کلیپ دکتر م کلید خورد یهو، بعدش هم هی نرفت، هی نرفت، هی لبخند اومد، بغض اومد، خنده اومد، بغض اومد و ... هی باید قورتش میدادم، هی نمیشد. یهو خوشحالیها بغض بشن، بغضایی که بخوریشون، حس میکنی(یعنی من تو زندگیم هیچ کاری جز حس کردن نمیکنم) مشکل از خودته لابد که این مدته هیچکار نکردم یعنی؟ حتی آدم بهتری هم نشدم. سخت میشه گفت خوشحال بودم یا ناراحت. وقتی فکر میکردم آدم بهتری نشدم وسط قلبم دردش میگرفت. وقتی فکر میکردم اما از پسش براومدم لبخند میزدم و به اینکه چه قدر برا فردا امیدوارم فکر میکردم. تابع سینوسی بودم اصلا. هی میپرسیدم الان خوشحالم؟ الان؟ الان؟ مطمینم هیچکس توی جشن فارغالتحصیلی امروز خودش رو اندازهی من سرزنش نکرد، هیچ کس حسرت نخورد و هیچ کس اون شادی همزمان با غم رو حس نکرد.
ولی گذشت دیگه. پایانش هم که اتفاقا باز بود. اما ثانیهای صدبار از ذهنم میگذشت که میشد اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم. اعتمادی که میشه از این به بعد داشته باشمش. امروز فقط یک یادآوری بود واسم حالا که چند وقته میدونم دقیـــــــقا دنبال چی میگردم، بسم الله اگر حریف مایی-طوری باید رفت زد تو گوشش حتما. :دی بوسیدنشم بلامانعه (شرعاً و قلباً) در هر صورت، به شرط اینکه سرسازگاری داشته باشه :دی
خلاصه الآن تنها چیزی که حالم رو خوب میتونه بکنه درست شدن این تیکه کد تمرینه. یه بخش خیلی خیلی کمی ازون تو گوش زدنه(با حفظ کلیت مساله اون بوسیدنه) است حتما :دی نمیشه گفت بخش البته. یه چیزیه که باید ازش گذشت ولی.
فکر اینکه من هم جزیی از این عالم هستم همیشه من رو می ترسونه، امروز بیشتر از هر روز!
بیرون رعد و برق میزنه. آسمون هم یه چیزیشه به وضوح. اما نمیدونه! ما همه کم میدونیم. رویا داشتن اصل مهمیه. فایتیــــــنگ لابد!
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی