بعد از این همه وقت، دیدار با دانشگاه سابق بیشتر نمک بود که پاشیده شد روی زخم دل گرفتهام. هیچوقت(به تاکید) فکر نمیکردم دیدن استاد خوشنویسی(البته اون هم سابق) یا یک همشهری که از دور آشناست، میتونه اینقدررر خوشحالم کنه! اما خوشحالم کرد به جد! فیالواقع هر چیزی که در این دیدار مجدد من رو از خودم بیرون می کشید موهبت الهی بود و هر کسی دخیل در این موضوع بود، فرشتهی مقرب درگاه خدا. و دیدن دینا قطعا خود خود بخشی از نعمتهای بهشت.
دینا با تلفن حرف میزد. روی نیمکت( که البته اون نیمکت محبوبم نبود) نشسته بودیم و با خودم فکر میکردم، خوب اشکال نداره من هیچوقت نمیذارم که دوستیمون کمرنگ بشه. اصلا چرا باید بشه؟ تا آخرشم فاطمه خواهرم میمونه. اومدم یک ذره اینها رو بگم به دینا. که سبک شم که فکر کنم خوب حرف زدم. بروز دادم. سبک شدم و دوباره میتونم به دانشگاه جدا از آدمهاش فکر کنم. به خودش تنهایی. اما وقتی این حرفها زده میشن یا نوشته میشن بیش از اندازه لوس و دخترانهی مسخره به نظر میرسن و این باعث میشه حس بدی به خودم داشته باشم. حس اینکه خب دیگه تمومش کن هاله! حال همه رو بهم زدی! برای همین دوباره ساکت شدم. دوباره بغض گلوم رو گرفته بود. اردیبهشت دانشگاه قشنگ بود مثل همیشههاش. من اما دلم گرفته بود و به هیچ جا حس تعلق نداشتم حتی ذرهای! حس تلخی بود. دینا میگه: این رو میبینی؟ اشاره میکنه به پوستر «از افسردگی حرف بزنیم»، استقبال زیادی شد ازش. میخوام بگم تو دانشگاه ما هم همینجور بود. اما درگیر پوسترم، درگیر عنوانش. درگیر حرف زدن. درگیر صحنه. حرف دینا. دانشگاه ما؟ دانشگاه شما؟ دوست ما؟ دوست شما؟ زندگی ما؟ زندگی شما؟ دارم چیکار میکنم؟ فردا چی میشه؟ به همین راحتی ذهنم منحرف میشه. مصاحب خوبی نمیشم برای دینا. فکر میکنه ازش جدام. نمیدونه ازش ممنونم. لازمه بگم ازش ممنون. فکر میکنه خلم اگر بگم ازش ممنونم. آخ خدا میشه بشینم اینجا؟ میشه از افسردگیهام بگم؟ میشه گریه کنم؟ میشه این همه مسخره نباشه؟
شلوغ کردن عادتم شده و اگزجره زندگی کردن شغل پارهوقتم(یعنی به جز وقتهایی که مجبورم آدم باشم). حالا گمونم(شاید هم مطمینم) دیگه کلاهم هم بیفته دانشگاه سابق، برنگردم که برش دارم. پس باید اینجور پروندهی دانشگاه بسته میشد... اینجوری! فرصت نکردم از دانشگاه معذرت بخوام که هیچوقت به قدر یک آدم درست و حسابی باعث افتخارش نبودم. فرصت نکردم که بگم متاسفم بابت همه چی و متشکرم بابت خیلی خیلی چیزها و گله دارم بابت بعضی چیزها. اما مطمئنم خودش فهمید که اونقدر بغض توی گلوم هست که نمیتونم دیالوگهای نیمهکارم رو با دینا هم تمام کنم حتی.
یکی هم همهاش تو سرم میگه بذار همهاش خاطره بمونه، هی برنگرد نگاه نکن ورق نزن تکرار نکن. منم بر نمیگردم، نگاه نمیکنم ورق نمیزنم، قدم نمیزنم و تکرار نمیکنم.
« یه دوستم داشتم میگفت رهاش کن بره رئیس!»
پشت سرم سحر تو کافه انتخابات پر شور و هیجان داره فعالیت میکنه، هدی و پردیس رو به روی کانکس(ی که نیست) آب طالبی-بستنی میخورن، من و فاطمه هم تو اسجی نشستیم و طبق معمول میخندیم و میگیم: «والا خوشی حد نداره! ناشق!»
کات.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی