خرید بک لینک

+ و همین قدر راحت ...

+کار مهمی بود. باید درست از پسش برمیومدم. با خودم و خدا حرف میزدم، تو دلم بود همینطوری که راه میرفتم. میگفتم اینجوری بشه اونجوری نشه. آخرش گفتم من که چیز زیادی ازت نخواستم هیچوقت. یادم اومد چه قدر چیزهای زیاد و بزرگی خواستم تا حالا. دلم گرفت از این همه بیحافظگیم.

+ از بدی با همه تعارف داشتن اینه که تو رودرواسی بستنیای که سنسِ گرفته( با شکلات عمیق و زیاد) میخورم و تا آخر ساعت معدهدرد میکشم. لعنت به خجالت! لعنت به رودرواسی! و امان از معدهای که شکلات هم نمیتونه تحمل کنه:/ یه زمانی شکلاتهای زیادی خورده بودم چونکه.

+ بازار سیاست داغه. مردم تو سر و کلهی هم میزنن یا نمیزنن فقط حرف میزنن. دنیای بیرون پر از حرفه.من دلسردم اونقدر که به هیچ چیز سر ذوق نمیام. ازین سکوت گریان ازین صدا بیزار! چنین چرا دلتنگم چنین چرا بیزار؟

+ س جانم فرستاده تولدت مبارک، میگم آخه تولد من و الان؟ میگه از شیطنتهای دخترش که الهی من فداش بشم بوده. آخ که میخوام فدای این مادرو دختر ملوس بشم من.(خدا الهی حفظشون کنه.)

+ سهشنبه که رفتیم تئاتر بارون میبارید. تو شلوغی حالم برای رفتن فاطمه گم شد گزارش تئاتری که اگر نگم بهترین قطعا خاصترین بود و برای من سوای ژست های انتلکت-طوری جدا بهترین بود. بهترین بود چون انگار خدا صدای من رو شنیده بود و با ساکورا جواب داده بود. خدا آخه همیشه روش های خودش رو داره. چند پست قبل تر گفته بودم که از ژاپن هم دلگیرم و ناراحت. سیاسی بود دلیم. به خاطر جنگ طلبی. به خاطر حامی قدرت بودن. کارگردان& تنها بازیگر، شاعر، طراح حرکات این تئاتر از اخرین بازمانده های جنگ هیروشیما بود. چیزی نزدیک به هشتاد سال سن داشت. موقع جنگ تمام خانواده اش رو از دست داده بود در حالی که فقط نه سال داشته. حالا هم دو سال بود که دنیا رو دور میزد و این مرثیهی هیروشیما و ناکازاکی رو اجرا میکرد. قطعه ی اول این بود :

پدرم را برگردان

مادم را برگردان

دختران و پسرانم را برگردان

خودم را به خودم برگردان

انسانیت را برگردان

تا وقتی که این زندگی ادامه دارد

در این زندگی صلح را برگردان که هرگز تمام نخواهد شد

...

در آن لحظه لبخند زدی

پایان جنگ را با یک زمزمه به من اعلام کردی

بدون شک تو لبخند زدی و به ناله کردن پایان دادی

در این بدن خورده شده توسسط اشعار

از بین شکاف پلکهای بدون مژهات

سایهی لبخندی تو را فرا گرفت

آخرین لبخند

...

بیرون رعد و برق میزد و زیاد تگرگ میبارید و بارون میزد. خانم کئین «از لهیب کورهها و کوه نعشها/ از غریو زندهها میان شعلهها» میگفت. اونقدر دلم لرزید که فکر میکردم رعد و برق هم جزیی از موسیقی نمایشه اما نبود و این تئاتر برای من اینجو موندگار شد. با تنها یک پیام روشنی که برام داشت، اینکه: «خدا نمرده سارا، این دل های ماست که مرده»

+ نوشتم که مبادا فراموش کنم همهی این ها رو.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

صفحه بندی