تا صبح باید هدیهاش رو آماده کنم. نامه بنویسم. فلش رو پر کنم از عکسا و فیلما و صوتامون. بعد باید بریم چهارتایی صبحونه بخوریم تو پارک. تا ظهر باید بخندیم و عکس بگیریم به جای عکسهایی که دیگه نمیگیریم. ظهر که اومد وقتی ساعت دوازده تا ضبه زد باید خدافظی بکنیم، قول بدیم که اسکایپ میکنیم، قول بدیم هیچ دوستی جای دوستی ما رو پر نخواهد کرد، بگیم دلمن برای همدیگه تنگ میشه، بگیم هیچوقت همدیگه رو فراموش نخواهیم کرد و بعد در مترو برای آخرین بار بهم بگیم «فایتینگ» و بریم دنبال اینکه بزنیم تو دهنش. تو دهن همهی روزهایی که بخوان سخت باشن و سخت بگذرن. بعد باید تا شب ژاپنی بخونم و شب وقتی از یک روز طولانی و شلوغ خستهام باید به چهارسالی که واسمون گذشت فکر بکنم و لابد مثل همین الان بغض بکنم و لابد هی به خاطرههامون فکر کنم. به اون شب که تا صبح تو دانشگاه موندیم، به آخرین افطاری دانشگاه، به اولین روزی که سر کلاس دکتر زارعی همدیگه رو پیدا کردیم، به الف پونزده، به تالارها ردیف سوم، به ۵۲! به ۲۰۶ و دانشکده شیمی و ارشد، به سلف و مسیولاش و نگهبانهای دانشگاه، به مجمع و SG و کوه رفتنهامون، به سر زده خوابگاه رفتن، به غافلگیری اون روز :))، به اعتکاف اون سال و سال بعد، به مسجد دانشگاه وقتی دلمون گرفته بود، به درمانگاه و سرم زدن و امتحان DS، به دانشکده مدیریت و روی میز نشستن، به کف دانشکده سر خوردن، به چایهای بعد کلاس، قبل کلاس، هر وقت روز، به دویدن زیر بارون، به کلاسهای فلسفه، به بحثهامون، به استرسهامون، به پروژهها و خوابگاه و اون ترمی که خوابگاهی بود، به آجرهای دیوار جلوی اتاق دکتر ر وقتی منتظر نتیجهی انتقالی بودم، به دانشکدهی برق، به ساعتها و ساعتها و ساعتها توی سایت کامپیوتر بودن، به آب هندونه بستنیهای کانکس، به نماز جماعت دوتاییمون در شلوغترین ساعت روز درست وسط صحن دانشگاه، به والیبال دیدن توی دانشگاه، به برنامهی حکمت در خانواده، به آز فیزیک ۱ به آز فیزیک ۲ به دانشکدهی فیزیک، به کتابخونه، به شارژر، به آهنگ مهسا وحدت، به سراب هایده، به «دلگشا و بیوگلز»، به ماشین زر قناری، به شوخی هایی که فقط من می فهمیدم و به شوخیهایی که فقط فاطمه میفهمید، به اون الاغی که خرمالومون رو تف کرد(یه جایی وسط راه تو کوه)، به امامزاده و عکسهای چادر سفید به سرمون، به تایم استراحت کلاس OS، به سختی امتحان db، به دانشگاه تهران رفتنهامون، به پارک ملت، به پیاده رویهای چند ساعته و به روزی که توی کافه نشسته بودیم که نتیجهی پذیرشش اومد و از خوشحالی ذوق کردیم و ... بالاخره به اینکه تنها شدم. تنها. خیلی خیلی تنها. خیلی خیلی خیلی تنها. اگر خوشحالی سقف داشت من قطعا روی اون سقف بودم وقتی بالاخره فاطمه به چیزی که براش تلاش می کرد رسید (و انشاالله که به بهترین شکل به چیزهای بهتر و بهتر برسه) اما اگر دلتنگی سقف داشت، من قطعا کیلومترها ازش بالاتر بودم وقتی به این فکر میکنم که چهقدر فردا برام سخت میگذره.
آدمهای رومانتیک، آدمهای احساستی، آدمهای ضعیف، آدمهای زود-دلتنگبشو، آدمهای کمتر-از-مغز-استفاده-بکن قطعا برای پیشرفت، سلامت و خوشخبتی جامعه مضرند. مثل من که الان برای همهی کرهی خاکی در مضرترین وضعیت خودم قرار دارم.
خیلی از اصطلاحات اصلا مال خودمون بود. من میدونستم و فاطمه فقط. باید خیلی از دایرهی لغتهام کم کنم. دیگه هیچ دلم نیخواد به کسی بگم ناشق، چخ، تنکیو وری گومابسینیدا، تنکیوت باشه، یا چی، ر.ر و خیلی خیلی چیزهای دیگه.
زمان داره میگذره. امشب صبح میشه. ظهر میشه. شب میشه و ما دلتنگ میشیم. فراموش میکنیم. بزرگ میشیم و اینا همه خاطره میشه. وبلاگ من میشه. یه موقعی فکر میکردم هیچ چیز بین قلبهای دوست های صمیمی فاصله ایجاد نمیکنه. من نمیذارم که بکنه. الآن دیگه خیلی به این موضوع خوشبین نیستم. خیلی خیلی شکلهای مختلفی از اتفاقات توی زندگی میفته که هیچچیز مثل قبلش نمیمونه. حتی قلب دوستهای نزدیک. ما دیگه کارشناسی نمیشیم. دیگه دانشجوی شریف نمیشیم. دیگه دکتر ف رییس دانشکدهمون نمیشه و هیچوقت دوباره سر یک کلاس نمیشینیم. میتونم تا صبح همین متن رو ادامه بدم و از این نالهها بکنم. چون انصافا خوب دلم گرفته.
ذکر فردا شب انگار صد بار یادش بخیره. ذکر امشب اما فقط بسنده کردن به همین آه و لبخندهای متوالیه. فاطمه خوشحالم عمیقا و واقعا و از صمیم قلب خوشحالم که دوستی داشتم، که رویا داشت، میخندید و من رو بزرگ میکرد و خیلی چیزها هست که اگر فراموش هم بکنم باز تاثیر خودش رو در من و زندگیم گذاشته هر چند فرامو کردن بین این حجم از مستنداتی که من نگه داشتم سالها زمان میبره :دی
اینجا بود که بهم قول داده بودیم نامه بنویسیم. یادش بخیر!
نمیخوام بخوابم امشب. اما دعای قبل از خوابی که نمیرم اینه: خدایا هیچ دوستی واقعیای از حافظهی هیچ آدمی کامل پاک نشه. نه فقط از حافظهی ما رومانتیکهای افراطی، حتی از حافظهی آدمهای منطقی. مطمینم وضع جهان بهتر میشه. میدونم تو هم به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم. چه قدر خوبه از رگ گردن به ما نزدیکتری. مگر نه؟
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی