خرید بک لینک
رفیق عزیز،

بگذار از اینجا شروع کنم. با دوستی صحبت میکردم که متخصص رفتارشناس بود. گفتم در خلال صحبت با دیگرانِ آشنا و ناآشنا آنقدر حرف را مزه مزه میکنم و آنقدر فکر میکنم به کلمهی بعدی که حرف میپوسد و منقضی میشود و از موضوعیت خارج. دوستم گفت که تو مریضی چیزی هستی. با الفاظ مودبانهتری گفت هرچند. الان که بعد از مدتها به خاطر دوری از فاطمه باز هوای نامه نوشتن کردم، نامههایی که باید به فاطمه بنویسم در چتها و اسکایپها و عکسها گم میشوند اما میل به نامه نوشتن در من همچنان زنده است. هنوز در درفت یک نامههای نفرستادهای هست به فاطمه. که بعید نیست همین روزها محتوای این نامههای به ناکجا شوند. هی فکر کردم به دو کلمه ی اول. چطور باید شروع میکردم؟ مدتهاست که نامه ننوشتهام خوب. رفیق شریف؟ دوست شریف؟ دوست عزیز؟ دوست خالی؟ هنوز در مورد شخصیتی که باید بسازمت تصمیم درستی ندارم. ادامه دادن روند نامههای قدیمی کار سختی بود. اما میل حرف زدن هم در من به قوت زنده بود. پس باید حرف میزدم. میل حرف زدن، بدون هیچ فکری حرف زدن، از هر دری حرف زدن(آنطور که تنها در حلقهی افراد نزدیک رخ میدهد) در سکوت این اتاق که تنها با کلیکهای نفر بغلی یا هل داده شدن میز در سالن شکسته میشود، داشت گلویم را پاره میکرد. فکر کردم این هر کاری قطعا بهتر از هیچکاریست. اینطور میشود از هر دری حرف زد و اطمینان داشت خفه نخواهم شد!
امروز مشکلم این است که بیش از حد به خودم فکر میکنم. به همین خاطر لیاقت نامه نوشتن به مینو را نداشتهام. دغدغههای من هر وقت از دغدغههای زندگی واقعیِ خارج از زندگی خودم فاصه میگیرند، نگران میشوم. نگران مردن صفتهای انسانی که در من نادرند اصولا. امروز ب طرز عجیبی نگران هیچ چیز نیستم و خیلی خودمانی و نامودبانهاش میشود اینکه به درک!!! امروز فقط نگران اینم که اگر اجازهی دکتر نباشد ماه مبارک امسال برای من واقعا خالی از لطف خواهد بود و این هم نتیجهی مستقیم اعمال خودم هست و این فکر برایم به شدت آزاردهنده شده، اینکه اعمالم مدام من را در دردسر میاندازند. فکری که اگر بخواهم با هر کس در میان بگذارم فکر می کند یا ادعای ایمان زیادی دارم، یا خودم را لوس میکنم یا اینکه خوب پس آدم باش (که حتما میدانی نمیتوانم). اما تو که اینطور فکر نمیکنی؟ حتما نمیکنی. اصلا خوبی تو هم این هست که همه چیز را از قبل میدانی. باید بدانی. من همین الان تصمیم گرفتم که تو همه چیز را بدانی و من لازم نباشد که توضیح دهم اما تو بخواهی که من توضیح دهم. دن یو ویل بی د بست استایل!
امروز مادر حسین آمده شدنم برای دانشگاه، استایل یکی از دوستان همسن من را در تدبیر زندگی مشترک سه سالهاش میستود، من هم هی سعی میکردم به این فکر نکنم و هیچ چیز نگویم و بعد در کمال ناباوری گفتم که «اصلا به نظرم کار اشتباهی کرده!» جملهی سخت و خشنی نبود حتی بد هم نبود اما بعد فهمیدم قطعا از بس مادر تعریف درایتش را کرده بود من صادقانه حسادت کرده بودم. متاسفم! متاسفم که هر روز به ورژن بدتری از روز قبلش تبدیل می شوم. اما قول دادم مینو را هیچوقت از دوست همسن مینو تعریف نکنم.

پ.ن : گوشی خریده بودم و امروز سیم کارت عوض کردم. این تغییر بزرگی بود که موجب تشدید خودمحوری امروزم شدم. بخشی از علتش شاید این بود.
پ.ن :هر چی فکر میکنم یادم نیست. حتما مطلب مهمی بود که باید در پی نوشت دوم میگفتم.
پ.ن متن را نو خواندم دیدم برای حسادتم کلمهی صادقانه را به کار بردم. این خود نشان میدهد که سعی در توجیه دارم. باز هم متاسفم.

بیشتر از این عرضی نیست
خوب باشی
۱۳۹۶/۰۲/۱۷

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:22

صفحه بندی