+ وقتایی که واسه تدریس میرفتم خونهی س، به فاطمه میگفتم اگر تا دو ساعت دیگه نگفتم که اومدم بیرون، زنگ بزنه بهم :دی (البته جدا آدمهای مذهبی و خوبی هستن این همینجوری محض احتیاط بود فقط). نمیخواستم خانواده هم نگران شن، واسه همین غالب اوقات نمیگم که دارم میرم کجا. راهش دوره یه مقدار آخه و ما خانوادتا مریضیای چیزی برای نگران شدن داریم. فاطمه هم با همین استدلال بهم میگفت بهش زنگ بزنم وقتی میرفت خونهی ب واسه تدریس. :) اینجوری از دور مراقب همدیگه بودیم بالاخره یه طورایی.
امتحانهای نهایی س نزدیکه و من هفتهی دیگه باید برم کلاس بعد مدتهااا. دیشب به این فکر میکردم که حتی اینجا هم نبود فاطمه حس میشه.
+ عید هم مبااااارک
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی
تاريخ: جمعه
22 ارديبهشت
1396 ساعت: 12:29