از شبزندهداریها
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
:|
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
هیچوقت، هیچوقت هدیهی اینترنتی نخرید! این یک توصیه دوستانه و یک تجربه است. اون هم وقتی عجله دارید! من گذاشتم بعد تولد غزاله کادو بگیرم گفتم عب نداره دیر نمیشه(خب از بس که داغونه اوضام)، بعدم گفتم اینترنتی میگیرم وقتی از سرکار میاد میدم بهش دیگه (ده تومن اضافه دادم که با پیک سریع بفرستن.) سرگردون
داستانهای من و رودرواسی
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
ای لعنت به رودرواسی! میخواستم فردا ژاپنی نرم، سنسِ گفت که میتونی بری کارتهای درس هشت رو کپی کنی و بیاری؟ منم گفتم چشم!!! حتی به دوبار فکر کردن هم نرسید. حالا باید دو ساعت دیگه برم بگم ببخشید سنسِ من نمیخوام فردا بیام! آخه من چرا اینجوریم؟ فکر میکنم این ینی خوب و مهربون بودن؟ این ینی به زور خوب
خواب
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
کاپ عجیبترین خوابهای سال رو بدین به من. ینی ندین به من نمیدونم به کی میخواین بدین دیگه؟!! یادش بخیر کارشناسی که بودیم یه تفریحمون این بود که من خوابهام رو تعریف کنم واسه بچهها. :)) اون موقعها بیشتر از علمی-تخیلی خوابهای طنز میدیدم. اقتضای زیادی شاد بودنمون بود لابد. یکیشون این بود که خواب یک
دیانا
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
همسایهی دیوار به دیوار ما، بیرجند، دوست صمیمی و قدیمی من از سالهای قبل دبستان تا امروزه. خیلی ازش نوشتم تا حالا. اینکه به من میگفت آنی و خودش دیانا بود. اینکه توی فضای داستانی و دخترانهی ذهن من، موهاش رو وقتی کوتاه کرد یه بخشیش رو واسه یادگاری داد به من و قسم خوردیم که هیچوقت دوستیمون تمام نشه (
خستگی-نوشت
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
+ آخ من به فدای همهی غروبهای رمضون که دلگیر نیستند دیگه. اون بسمالله دم افطار، اون خرما، اون سفره، اون دعای سحر، اون ربنا، اون دلگرمی دم اذان شب، خوابآلودگی دم اذان صبح، تشنگی بعد کار زیاد، حس هدف داشتن ... گوشهی چشم آدم رو تر میکنه انگار. با یک حس خوب. خاطرهی همهی رمضونهایی که رفته و فکر
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
اگر بخوام بگم چیا تغییر کرده، در واقع یعنی همه چی. حتی امسال با پارسال هم فرق میکنه. پارسال با فاطمه تا اذان صبح چک میکردیم که خواب نمونیم، امسال با پرستو. #گذشتـزمان
Tadaaaaa
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
تمام شد. همین الآن امروز با همهی سختیش تمام شد. شهر مردگانه اینجا. به هیچکس نمیشه گفت چهقدر حس سبکی دارم. هیچکس نیست. همه انگار فقط راه میرن. هیچکس حواسش به هیچکس نیست. فقط میشه تو صفحهی گوشی لبخندهای نصفه-نیمه زد و گفت بریم برای راند بعدی. وسعی کرد همهی ذهن مشغولیها رو پس زد. بعد هم آهنگ رو ف
مهربانی های کوچک
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
از پنجره آفتاب میزنه رو میز اما دم پنجره نزدیک کولره و خنک تر واسه همین اینجا رو بیشتر دوست دارم. سرمو گذاشتم رو میز چشمامو بسته بودم. آفتاب با جدیت پهن شده بود رو صورتم. تاریک شد یهو. چشممو باز کردم خانومه چادر انداخته بود رو صندلی جلو، یه جوری که آفتاب نمیفتاد رو صورتم. لبخند زد گفت میخوابیدی یکم،...
تهران ۳۰ اردیبهشت ۹۶
-
تاریخ: 1396/2/31 ساعت: 1:01
از این همه شادی ملت، مگر میشه شاد نشد؟ از لبخند دکتر م سر کلاس؟ از استرس دور هم تو لابی؟ از قرار تئاتر شهر ساعت هفت و نیم؟ همه انگار یک شادیهایی تو دلشون داشتن که بهانهای برای بروز پیدا نمیکرد. خوشحالم که خیلیها رو امروز شاد دیدم. خیلیها که ندی
همهی جمعهها
-
تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 14:54
امان از دم دمای غروب جمعه https://soundcloud.com/arjanga/duetto
از ما سنتیها
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 12:21
وقتی کسی که دلتون میخواد باهاش حرف بزنین هزار هزار کیلومتر دور باشه، میفهمین تماس تصویری به هیـــــــــــــچ دردی نمیخوره، فقط دلتنگی آدم رو بیشتر میکنه، حرف رو تو گلوی آدم خشکیدهتر و حس حماقت موقع حرف زدن رو بیشتر. وقتی آسمون بالای سرمون share نشده باشه باقیش همهاش الکیه. اصلا آدم سنتی که میگن خود ...
من سیاستمدار نیستم و معدهدرد دارم
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 12:21
از سکوت بیشتر از هر چیزی متنفرم. اون هم وقتی سکوت در مقابل حرفی باشه که دیگری فکر کنه خیلی برحقه! و سکوت ما تعبیر به بی دفاعی و ناآگاهی بشه. حالا نمیدونم شاید اینها توجیه این باشه که دلم میخواد خودم رو خیلی آگاه نشون بدم و ریشه در امیال خودخواهانه
سهم آخرهای شب، نزدیکهای سحر
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 12:21
جارو داره کشیده میشه کف کوچه. یه صدای ملایم موسیقی هم میاد تو پس زمینه. از پنجره خم میشم ببینم از کجاست صدا؟ میبینم آهنگ گذاشتن واسه خودشون و کوچه رو جارو میکنن بین موسیقی و سکوت و صدای جارو. من خوابم میبره و از پنجره صدای زنی میاد که آواز میخونه و صداش لای خراشیده شدن جارو کف آسفالت کوچه گم میشه.
بازی
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 12:21
خوشحالم که زندگی یک بازی پیچیده مثه سیاست نیست. و همیشهی آدمها مثل دم انتخاباتشون نیست که هی بزنن تو سرت که عقیدهی ما رو قبول کن! قبول کن! قبول کن! یک نفر مثه تو این رو خوند قبول نکرد، واسه هفت نفرم فوروارد نکرد، فرداش رفت زیر کامیون مرد! :|
مخالفتهایی که طعم خوشبختی میدهند
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 12:21
خوبه که آدم دوستهای با عقاید مختلف داشته باشه، به بزرگ شدن هم کمک میکنیم. کنار هم زندگی رو اونجور که باید باشه(با عقاید مختلف تجربه میکنیم) و من و سحر اینجوری بودیم/هستیم. و این فقط به خاطر سحره! نه چون من آدم با اخلاقی باشم، چون سحر ضمن پافشاری ب
دو قطعهی آرامشبخشنده
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 8:11
دو تا از بهترین قطعات انیمیشن 心が叫びたがってるんだ اولی (Over the Rinbow) البته برای فیلم The Wizard of Oz بوده ( که همه قصه دوروتی و اُز رو میدونیم دیگه.). فکر کنم این ورژن بازخوانیای چیزی هست، شایدم نیست به هر حال من ورژن اصلی رو نشنیدم. دومی هم (watashi
دنیای عجیب
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 8:11
یه جوریه فضای مردم بیرون که از ترس فکر تکرار ۸۸، میشه فقط به انیمیشنهای بیشتر در وقت بیکاری، رو آورد!
فردا
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 8:11
چرا هیچ چیز فردا مشخص نیست؟ به یک تصویر کمرنگ هم قانعم.
心が叫びたがってるんだ
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 3:36
چرا این انیمه های ژاپنی اینطوریه که اگر پاش بشینی گریه کنی کلی، باز هم حس خوبی داری؟ #تناقض؟