ده کاری که قبل از مردن باید انجام بدم (۲) - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
۹. معلم بشم و به روش خودم روی شاگردام تاثیر بذارم. ۹ و ۱۰ یکین؟ خوب باشن. پس لابد حتما باید انجامش بدم. اونم از روش خودم. حافظ باز کردم، گفت : دانم سرآرد غصه را رنگین برآرد قصه را - این آه خونافشان که من هر صبح و شامی میزنم راضیم همیشه دنبال هپی اندینگ بودم. :)
من پادشاه مقتدر کشوری که نیست - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
باد میزنه انگار، پشتم درد گرفته، تکیه میدم به دستم، هوا گرمه، چراغ رو خاموش کردن. س کنارم بلند بلند گریه میکنه. زمان انگار همچین جایی متوقف میشه. همینقدر زنده است این تصویر که منم الان. به این فکر میکنم که صدای حاج آقا قاسمیان رو دوست داشتم همیشه. مناجات میخونه. مناجات التائبین. سحر رمضونه و حالا
مینو و طلوع - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
یه جمله از انجیل بود، تدی میگفت (فکر کنم) که بهشت جایی هست که هیشه روزه و هیچ شبی راه نداره (شایدم استعاری میگفت اما امیلی استعاری جوابش رو نمیداد). امیلی هم بهش میگفت با این اوصاف فکر نکنه دلش بخواد بره بهشت. چون به نظرش شب زیبایی مسحورکننده و مخملینی(همین کلمات) داره که با روز قابل قیاس نیست. هم
بسم الله اگر حریف مایی - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
+ نمیدونم دکتر م چی گفته بوده سر کلاس که حاشیهی این جلسه نوشتم : مهمترین چیزی که باید نصبالعین خودت قرار بدی اینه که خیلی خوب باید خوب باشی! دونقطهـلبخند اینم از درسهای دیگهی دکتر. دیگه دارم فراموش میکنم دکتر. تلخیش رو نه. اما ایکه از شما شنیدمش رو چرا. شما انگار خیلی چیزها به من یاد دادین. ب
یه بارم خوش به حال ما - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
الله اکبر که حافظ زنده است، بابا خیلی زنده است! هر بار که با یه نیتی حافظ باز میکنم اینقدر به جا جوابم رو میده که انگار نشسته جلوم باهام حرف میزنه. هر چند تفأل به دله و تفسیر به دلتر، اما وقتی بعد این همه مقدمه که گفتم و چیدم واسه «شب» و «روز» حافظ باز میکنم میگه : بدان مثل که شب آبستنست، روز از
سه روایت معتبر از نهمین شب - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد / به خیالت ای ستمگر عجبست اگر بخفتم ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت/ تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم سعدی به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت/ چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را شهریار چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند / گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر حافظ رمضان ۹...
دوشنبهی دلانگیز - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
هر المانی از گذشتهی خوب آدم خود به خود میگرده و یک جایگزین برای خودش پیدا میکنه. طوری که از خاطرههای خوب یک همتا توی زمان حال پیدا میشه و این هم خاصیت زندگیه. برای من نیمکت رو به روی شهید رضایی(ساختمانی در دانشگاه شریف) همیشه یک معنی دیگه داشت. بدون هیچ دلیلی! و صرفا چون من به جانداری اشیا و ع
سادهی زیبا - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
چند تا توییت پشت هم گذاشته بود، اینجوری: + میشود هرگز نمیری؟ + میتوانی حرفهایم را کمی جدی بگیری؟ + میتوانم هر چه میخواهم بگویم؟ /// + میشود با هم بخندیم؟ مثل شعر شده توییتهاش. موزون اما ساده! زیبایی جداً در سادگیه. پ.ن: آل رایتس هم ریزرود بای نویسندهاش/شاعرش/توییتکنندهاش/آدم اهل دلش
اینبارم خوش به حال ما - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:06
بععضی وقتا از ذوق نوشتم، بعضی وقتا از ناراحتی بعضی وقتا از عصبانیت، بعضی وقتا از بس نمیدونستم چیکار کنم و کجا بگم و بعضی وقتها هم بدون هیچ دلیل مشخصی. بین این همه دلیل یک وقتهایی هستن که نمیتونم ننویسم. اصلا نمیشه. مثل ده روز اول محرم. مثل شب تاسوعا یا ظهر عاشورا. نمیدونم اسمش غمه؟غربته؟ حتی شاد
سهشنبهها با هارو - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
+ یکی هم پیدا شده مثه من انگار نامه مینویسه. بهتر از من نوشته اما. https://plus.google.com/112992102559643202551/posts/G7eCPNrZmZA + تیای آدم بسیار خوبیه. چهار صبح سوال بپرسی، چهار و نیم جواب میده. جدا از بحث رمضون و سحر حتی. همیشه آدمهای با این روحیات وظیفهشناسی قابل تقدیر-تحسین-تقلید! هستن. +
ده کاری که قبل از مردن باید انجام بدم(۳) - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
۸. زندگی رو حداقل برای یک بچه که از بیانصافی دنیا و آدم بزرگها آسیب دیده، بهتر کنم. دلم میخواد بمیرم وقتی میبینم که اون بچه سوری فریاد میزنه و من پشت لپتاپ نشستم فریادش رو لایک میزنم. آخ از این ناتوانی دستهای سیمانی. از اشکهایی که راه به جای نمیبرند. حتما این کار رو میکنم. باید فقط استیبل بش
آرزوهای یکسان - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
که در روندگی دائمیست هستی رود - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
وقتی حرف میزنیم. وقتی از خودمون فاصله میگیریم و میشنویم قصههای دیگه رو، وقتی ما هم از قصههامون حرف میزنیم، بزرگترین دستاورد این میشه که هر زندگی معضلات و بعضاً زخمهای خودش رو داره. شاید فرصتش همینجا و همین الان باشه. هیچ کدوممون مطمئن نیستیم چرا حرف هم دیگه رو خوب میفهمیم فقط میفهمیم. اردر
یک شعر، یک خاطره، یک تفسیر - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
وقتی تلفن زنگ میزند یعنی از یاد نرفتهای/ حتی اگر به اشتباه شمارهات را گرفته باشند/ ببین دوست من!/ در این دنیا/ خیلی از آدمها هستند که شمارهشان حتی به اشتباه گرفته نمیشود/*** خاطرات آدم نسخههای عجیبی ازمون رو به یاد دارن که ما فراموششون کردیم و حتی یادمون نیست زمانی وجود داشتن. باید یادم می
شب پنجشنبهای که غروب جمعه بود، با یک فیلم حل شد - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
نمیدونم احساس بقیهی آدمها موقع دیدن The Intouchables چی بوده. اما اولش رو جدی نگرفتم(زیاااد ژاپنی دیدم این مدت آخه ریتم فیلمهای ژاپنی خیلی آروم و بیتلاطمه عادت کردم به اون آرومی). اما بعد سی دقیقه از ته دل میخندیدم و آخرش با همهی بیست دقیقهی آخر عین بچهها گریه کردم، انگار که دلم داشت از چشم
حاشیهنویسی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
خیلی آدم جزوه بنویسی نبودم هیچوقت. یعنی اینقدر همه بهتر از من جزوه مینوشتن کارشناسی که کمکم یاد گرفتم اکتفا کنم به جزوه گرفتن و کپی کردن. اما اینجا وضعیت فرق میکرد روز اول که خودکار و کاغذ درآوردم دختری از پشت سر(همون زهرای الان) گفت چه خوب شما جزوه می نویسین؟ من هم تو رو در واسی سرم تکون دادم ک
مهمان رمضان - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
難しいですが面白いです - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
+ اگر یک کار باشه که تو این برهه از زندگی ازش لذت میبرم و برای دلم انجامش میدم، نه از فکر اینکه اگر اینکارو انجام ندی دن یو ساک! و در آینده خیلی نزدیک به هیچ درد جامعه نمیخوری بیبی و لایق مردنی و ...؛ اون کلاس زاپنی رفتنه. و صد البته که کلاس خوبه و بچهها و استاد و بازی کردن (جدا در حد مهدکودک حر
all in the name of love - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 18:01
https://twitter.com/VaghayeDaily/status/870584036472885249 کلا خانوادهی جالبین دو هفته پیش هم پرنسس ماکو از جایگاه سلطنتیش به خاطر ازدواج با یه آدم معمولی کنارهگیری کرد اون لحظه من فهمیده بودم این خانواده از بقیه یه چیزی بیشتر سرشون میشه. دونقطهـلبخندگرموصمیمی
من و منهای دیگهی این دنیا - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 10:52
یه وبلاگه رو باز کردم که بخونم، لینک وبلاگ دوست سحر بود. ازون قدیم قدیمیها به نظر میرسید. از ۹۴ آرشیو داشت تا امروز (قبلیهاش هم طی مرگ مغزی بلاگفا فکر کنم فراموش شده بود، چون نظرهایی که برای غ گذاشته بود با همین آدرس، برای سال ۹۱ بود حتی.) حال و هواش یه چیزی بود مثل حال و هوای من. ازونها بود که

برچسب‌های محبوب

هفت محرم | کربلا غوغاست امشب | ما هیچ | ما نگاه | ما هيچ ما نگاه | کاروانی که بود بدرقه اش | کاروانی که بود | کعبه دل