قصه پریدریایی - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 19:22
(Link) Where the sunset seeps through… At the seaside, stroking her golden hair, a girl sits. She throws her crying heart into the water. She misses that person. They say that while waiting for him She became a mermaid Because her dreams have changed She became a mermaid … A sad story …
شهر آرمانی من پر از آدمهاییست که قلبشان از مغزشان فعالتر است - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 19:22
یعنی باید گذشت از خیر این روزمرههای معمولی که مادامی دوست محسوب میشم که به درد میخورم؟ اون یوتوپیای من کو؟ کجا برم که اینجوری در موردم فکر نشه؟ ممکن داره که از خودم بپرسم چرا اینطور فکر میکردم مدتها، اما نه واقعیتش اینه که ممکن نداره! زمانی که وجود آدم به صرف وجودش و نه کاراییش ارزشمند میشه، اون موق...
چون به عشق آیم خجل باشم از آن - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 19:22
اگر بنا باشه که امروز را چیزی شرح و بیان باشه ، دوست دارم که این باشه : https://quranicaudio.com/download/14369
برگشتپذیری - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 19:22
+ مرز اینکه چه دعایی درست هست چه دعایی درست نیست رو هم نمیدونم حتی؟!خجالت میکشم بگم امروز توی خواب و بیداری چه دعایی میکردم. اما واقعیت اینه که خجالت فایده نداره من دعام رو کردم، خدا هم شنیده و من اگر راستش بنا باشه که دوباره دعا کنم شاید باز همین دعا رو بکنم اینبار محتاطتر. + دکتر گفت زخم معده و دف...
ترسناکه که کسی صدای فکر آدم رو بشنوه - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 19:22
وقتی کسی رو بیهوش میکنن، بعد به هوش اومدن چرت و پرت میگن؟ همه بیهوشیها یا فقط بعضیهاشون؟ فقط حرفای خندهدار میزنن یا ممکنه که آدم رازهاش رو هم بگه؟ راز بزرگی وجود نداره اما بالاخره حس میکنم هیچکس هم خوشش نمیاد بعضی فکرهاش رو یه وقتی بلند بگه خب! :( هر چی ویدیو دانلود میکنم میبینم همینجوریه، تایتل زده...
سمیع الدعا - تاریخ: 1395/12/11 ساعت: 19:22
+ حتی در مریضی هم خودخواه و بیفکرم وقتی میبینم اینقدر اذیت کردم همه رو ظرف این چند روز. وقت خوبی نبود. هر چند که شکر جدا!+ فضای بخش و مهربونی همهی آدمهای اونجا باهام باعث میشد که دوباره حسودی کنم به دکترهای کاربلد دلگنده. یک مهندس هیچوقت دل گندگیش اونقدر به چشم نمیاد که یک دکتر. تبصره : خبر خوشِ در ...
オレンジマーマレード - Orange Marmalade - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:16
(link, Go a be Alright-Orange Marmalade) It’s alright, you can stop,you did all you couldIt’s alright,you can just let it go nowBecause you’re so awkward around peopleYou toss and tu all nightBut don’t try so hard by yourselfDon’t force it Even if you’re lonely,don’t let it showJust go with itDon’t ...
کعبه دل - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:16
احتمالا همه آدمها روزهایی مثل امروز رو در زندگیشون تجربه میکنن. مثل من یا متفاوت با من. اما طرزی که با خودم صحبت کردم خیلی خوشحالم کردهبود. احساس ژاپنی وجودم به ماکسیمم رسیده. اینکه هر کس برای خودش یک همچین فرهنگی تعریف بکنه که در چارچوب اون فرهنگ بتونه و بخواد که ایدهآل عمل بکنه، غمها و ترسهاش رو ب...
شعرها دیگر شعر نیستند - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:16
یک زمانی با حافظ برو و بیایی داشتم. نه ازین معمولیها. از این مدل ها که انگار با ما زندگی میکرد. به اتفاق هم که باز میکردم باز زنده بود و صحبت میکرد. وهمم شده بود که شاگردی حافظ هم میکنم. اصلا یک حافظ که باز میشد تا چند روز توجیه بود همه چیز. گذشته اون زمانهای من. گذشته کلاسهای عصرهای دوشنبهی حافظ. و...
にほんご の がくせい - دانشآموز ژاپنی - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:15
مراقب باشیم چی آرزو میکنیم ممکنه برآورده شه. این رو تا حالا چندجور مختلف هر جایی نوشتم ولی باز حواسم نیست و یادم میره حواسم به جوانب مختلف باشه. اصن این جوانب مختلف دیدن خیلی کار سختیه. پ.ن : نهار ژاپنی خوردم، یه همچین خوشیهای سادهای برای خودم تدارک میبینم. خوشمزه بود. ساده بود عین خودشون. :) پ.ن : ...
ハッチ - هاچ - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:15
دخترم، هیچ میدونستی اگر هاچ(زنبور عسل) بشی دنبالم بگردی، من قول میدم، قبل از ۹۱ قسمت پیدات کنم، دورت بگردم؟ پ.ن : تو ترلو یه برد ساختم به اسمت حتی دخترم 桜 پروژه دنبال تو گشتن واسم از مسیر کل زندگیم میگذره.
دستمالهایی که به سر بیدرد میبندیم - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:15
کارم تمام نشده هنوز، اما یکهو وسط این همه کار دلم میخواد که سرم رو بگذارم روی میز و گریه کنم همینجور بیدلیل و نصفشب-طوری.
کاروانی که بود بدرقهاش حفط خدا/به تجمل بنشیند به جلالت برود - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:15
امروز یک آدمی که خیلی بزرگه، و بزرگیش سقف نداره، از فرط ایمانش، از فرط علمش و از فرط فایق اومدنش به خیلی مشکلات، برام تعریف کرد، یه موقعی برای سربازی رفتنش کارش افتاده به یه جناب سروانی (یا هر چی که من نمیدونم) و اون با درست شدن کارش موافقت نکرده میگفت من اون روز بهش گفتم ممکنه شما ستارههای زیادی دا...
پیش نمیرود که نمیرود که نمیرود! - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:15
وقتی کاری نخواد که درست پیش بره، حالا من آسمون رو به زمین بدوزم. هم پیش نمیره. از شش و ربع تا الانه که میخوام فقط یه قطعه موسیقی پیدا کنم که سافت باشه، غمگین باشه و در عین حال فراز و فورد داشته باشه نه کسلکننده و یکنواخت، واسه کار کردنش وری یک کلیپ ویدیویی مستند ولی هیچجا نمیشه همچین مزخرفی رو سرچ ک...
بابا لنگ دراز عزیز و ساعت رومیزی - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:15
جودی بود فکر کنم به بابا لنگدرازش نوشته بود بابا لنگ دراز عزیزم امروز دلم میخواست ساعت رو میزی رو بردارم و از پنجره به دریا پرتاب کنم. تنها این میتونست حال من رو بهبود بده. ـــــــــــــــــــ من هم مینویسم. بابا لنگدراز عزیزم الان دلم میخواد ساعت رومیزیای رو که ندارم، از پنجرهای که رو به دریا باز ن...
یلدا - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 17:15
یک روزها و خاطراتی هستند که هیچوقت پاک نمیشند و این حرف جدیدی نیست اما همین که یکهو میرسم به یک نقطهی تکرار شده، تاریخهای علامت نخورده در تقویم تنها برای قدرتنمایی از دل چند سال روشن میشن و با قوت و حرص روی صفحات میرقصن با ریتمهای تند و سنگین و من مجبور میشم که در موردشون حرف بزنم. نه اونقدر وقتم آز...
友人 - دوست - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:53
داشتن دوست خوب نعمت خیلی خیلی بزرگیه. و من باز هم برای سحر ممنونم خدا. اونقدر از لحاظ زمانی در مضیقه هستم که نمیرسم بگم چرا برای چندصدهزارمین بار به این نتیجه رسیدم که متشکرم به خاطر دوستهای بزرگوار و شریف و عزیز عزیز عزیزم. اما همین حس تشکر بس برای فعلا :) تبصره : البته تا قبل از عروس شدنشون. بعد ع...
از آرامشها - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:53
_ تو نمیدونی چه آرامشی دارن پدر مادرهایی که بچهشون کنارشونه. + میدونم. مگر جز همون آرامشیه که بچهها دارن وقتی کنار پدر،مادرشون هستن؟
雨 - باران - تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:53
به هیچ دلیل مشخص و واضح و قابل بیانی شدهام شبیه همین ترک* از آن روزهای فرید فرجاد. در لیست کارهایی که الان دوست دارم انجام بدم، کد زدن و مقاله خوندن آخرین و در عین حال واجبترینه. دیشب بعد از ژاپنی برای هدی دنبال کادوی تولد میگشتم تو انقلاب. بارون میزد و گاهی رعد و برق. حال خوبی بود بیعجله و اضطراب ه...
تصمیمی برای یک زندگی، زندگیای برای یک تصمیم - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 6:52
رفته بودم مصاحبهی کاری. دنبال کار نمیگشتم یکی از آشنایان دور دانشگاه سابق من رو معرفی کرده بود. یک تماس تلفنی و من هم گفتم حالا میرم فوقش قبولم نمیکنن دیگه. اصلا فکر هم نمیکردم من بخوام قبول نکنم!! همهچیز خیلی بهتر از حد انتظارم بود. یک شرکت دانش بنیان با نیروهای جوان (و به ظاهر که بسیار مذهبی :) )....

برچسب‌های محبوب

هفت محرم | کربلا غوغاست امشب | ما هیچ | ما نگاه | ما هيچ ما نگاه | کاروانی که بود بدرقه اش | کاروانی که بود | کعبه دل