بریدههایی که ما را میسازند
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
+ ف میگه یه دوست چینی پیدا کرده میگه تنها چیزی که ازم یاد گرفته اینه که اسم تو رو به فارسی بنویسه و بخونه. میگم آخه چرا؟** میگه آخه گفتم تو ژاپنیا رو خیلی دوست داری و اون خوشش اومد و ازون به بعد کلا فقط در مورد تو باهاش حرف میزنم و اون هم میخواد در موردت بدونه. :دی پ.ن : گویا این یک تعهد نانوشته
میس د دیز
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ارشد و دیس ایز وات وی کن نات دینای
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
ارشد به مثابه زندگی
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
+ دکتر خیلی خوب بود امروز. خیلی راحت عین دو تا دوست باهم حرف زدیم. انگار یک بزرگتر عاقلتر بودن از من، همین! برام خاطره گفت. از دوران کودکی. آیه قرآن خوند و بهم گفت من میخوام بهت کمک کنم شرح صدر پیدا کنی. گفت میخوام پوست کلفت بشی برای اینکه ازت انتظار دارم آدم بزرگی بشی. گفت انتظار من از تو توانی
آرزوی دوشنبه
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک نوشتهی شعاری که فقط برای خودم معنی میده
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
+ من یه خاطره دارم از روزی که استتوس گذاشته بودم حکایت امروز حکایت مثلثی بود با سه رأس خدا و خدا و خدا. هر بار میخوام دل کسی رو آروم کنم همون رو تعریف میکنم. خیلی وقتا این اتفاقا تکرار میشن برام به خصوص وقتهایی که قصد میکنم به همه چیز حساسیت نشون بدم و همه چیز رو ببینم. مثلا عهد میکنم هربار نگ
وقتی حافط هم با آدم قهره
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 19:15
+ اومدم بشینم سر کارم حوصلهام نمیاد. بدم میاد از ادیت این فصل. + حافظ باز کردم. هیچی بهم نگفت. قشنگ معلوم بود که نمیخواد کمک کنه. دلگیر شدم، بستمش. باشه خب، اشکال نداره! تو هم قهری چیزی باش. اصلاً کسی آشتیای چیزی هست؟
وقتی همدلی از همزبانی بهتر است*
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 19:15
استاد میگه تو با من مشورت کردی کلاس خارج دانشگاه ثبت نام کردی؟ (ژاپنی منظورشونه و اینکه وقتمو میگیره، تا حالا سه بارهم سرزنش که نه، سر کوفت زدن که چرا کارای جانبی کردی کارشناسی، مثلا جمعیت فلان! وقتتو باید میذاشتی سر کارت. عضویتم تو جمعیت فلان!! و خیلی خیلی کارهای کمی که کردم تنها نقطه ی کارشناسیه
همه ی آدما یه نغمهی غم انگیز دارن
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 16:27
بهم میگن میشه تمرینها رو بفرستی؟ میگم اوکی. منم هر چی خودم حل کردم رو میفرستم. از ر اجازه میگیرم میگه ر جان این بخشی از تمرینها که تو حل کردی رو بفرستم واسه بچهها؟ راضی نیستی نمیفرستم. میگه تو چرا میخوای بفرستی؟ نمیدونم چون بهم گفتن بفرست. چون اصولا به نظرم گناه دارن و کسی که از یکی کمک میخواد
ترجمانی ما را هر چه در دلست
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 16:27
+ از ساعت ده و نیم دارم تلاش میکنم بنویسم : ساربان آهسته ران کارام جان در محملست / چارپایان بار برپشت و ما را بر دلست حجت رو تموم کرده استاد براتنژاد با نوشتنش. نمیتونم راضی کنم خودم رو به هیچ کدوم از اینا. ده تا برگه بیشتر دور انداختم. اما حالم به میزان قابل توجهی بهبود پیدا کر. بیچاره کاغذا
مستی یا هشیار؟ خوابی یا بیدار؟
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 16:27
یه همچین فرصتی رو شب به گلستان تنها منتظرررش بودم :)) همهچیزش کنار هم خوب چیده شده. حداقل از اینجا که اینطوری به نظر میاد. پ.ن : مرسی از پست وبلاگ baqak بابت اطلاع رسانی. ^_^ پ.ن : محمدمهدی خیلی ناراحته. نتایج تیزهوشان اومده چونکه. صبح زنگ زده بود حرف نمیزد اصلا فقط گریه میکرد. دلم میخواست بغلش
هوا گرمه و اینجا شهر من نیست
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 19:00
+ راننده تاکسی یه آهنگ خیلی قشنگی گذاشته بود همهاش فکر میکردم این چرا اینقدر آشناست برام؟ ازش پرسیدم اسم آهنگ چیه وقتی گفت Love Story واسه فیلم لاو استوریه دیگه اون قدیمیه و توضیح داد که کلاس زبان میره و چرا اینا رو گوش میده و خیلی صحبت کرد بعدش، آدم خوبی بود چونکه و از سر خودش باز نمیکرد من رو
نشونه
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:32
تو خواب و بیداری فکر میکردم، اشکال نداره امروز دعامو نمیخونم چون خسته ام و خوابم میاد، زود بیدار شدم و زود رفتم دانشگاه که کار کنم. هفت و ربع که رسیدم دانشکده، از بلندگو داشت پخش میشد دعای عهد. چله ام نشکست، یعنی من شکستمش اما خدا نذاشت. حس کردم نزدیکی. خیلی نزدیک.
پیرهن نگو که باغه، یه باغی که بیکلاغه*
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:32
عاشق یه پیرهنی شدم روش درنا داره. و این خیلی برام خیالانگیز بود. به خصوص بعد شنیدن «افسانهی درناها». هالهی عاقل وجودم (در حالی که من از وجودش تعجب میکردم) داد میزد هااااله، خرید اینترنتی NO! :| خرج از پس انداز NO! بیبرنامگی NO! و هالهی عادی وجودم به زانو افتاده بود زمین و میگفت : او مای گاد
صحرا صحرا دویدهام، سرگردان از پی تو*
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:32
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
وقتی که وا بدی، مردی!
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:32
یه کاغذی نصبه کنار آینه که هر بار جلوش وایمیستم کارهام رو قبل از جوشهای صورتم ببینم و خیلی به فکر جوشها نباشم:| و بیشتر به فکر کارها باشم، این مقدمه برای اینکه بگم هیچ حسی رو با همین لحظه عوض نمیکنم که خودکار آبی رو برداشتم و روی تسک انجام پروژه دادهکاوی رو خطخطی کردم. البته این به معنای اینکه خیلی ...
پیشبینیناپذیر
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:32
از خودم عصبانیای چیزی هستم. امروز روز من نبود اصلاً. فردای عزیز، به شرط حیات، لطفاً حتماً روز من باش. + و خواب حکماً درمانیست از بهشت.
یکشنبهی شلوغ
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:32
+همیشه جلسههای آخر ژاپنی به اندازهی سامیشن جلسههای قبل خوب و حتی عالین. امروز ه واسم کادو آورده بود. میگفت جلسه پیش اوردم واست نبودی، میگم مناسبتش چیه آخه؟ میگه همین که خوشت اومده بود از مال من! :دونقطهـلبخندبزرگ دونقطهـذوق دنیام پر از آدمای مهربونه ^_^ + لیسنینگم ضعیفی چیزیه :| خداروشکر راه ح
طعم شیرین
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:32
+ غزاله میوه و کاهو شسته، آورده گذاشته کنار دستم میگه که کارت رو بکن باید مریضی چیزی بشی تا یادت بیاد از خودت؟ همیشه همینطوریه. اما امروز از صبح خیلی متفاوت بود. + امروز همه خیلی مهربون بودند باهام. شاید میدونن که دارم میمیرم اما خودم خبر ندارم.
مادرهای بالقوه
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 9:23
بعضی آدما حالت رو نمیپرسن که حالت رو پرسیده باشن، میپرسن که مقدمه باشه برای اینکه کارشون رو بگن و برن. یا اصلا هیچی نگن و برن و ضمن رفتن احترامی چیزی گذاشته باشن. هر بار با خودم فکر میکنم اگر در جواب یکی از این آدمها بگم نه خوب نیستم. چی میشه؟ چیکار میخواد بکنه؟ وایمیسته بشنوه که چرا خوب نیست