تکه چمن
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:39
+ کلاش تشکیل نمیشه. سنس خیلی آدم باملاحظهایه با کلی عذرخواهی کلاس کنسل میشه،اینقدر کهآدم دلش میسوزه اینقدر متاسفه. گویا حالش خوب نیست. در هر صورت کنسل شدن چیزیه که ازش استقبال میکنم. + میریم امامزاده صالح. + بازار تجریش رو دوست دارم. بوی سبزیها و عطر میوههای تازه مستم میکنه، از زندگی سرشار. تصویر دک...
خانه ساکت، تو ساکت
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:39
+ نیت میکنم. نیت واسهی خودم نیست. نمیدونم اینجوری هم درسته یا نه. در هر صورت درستی غلطی که نداره. از اصلش هم به دله. درست غلطی نداره که. اینا توجیهاتن که از ورِ پر حرف ذهنم میگذره. حافظ رو باز میکنم و نوشته: حسن تو همیشه در فزون باد/ روی تو همیشه لالهگون باد فکر میکردم اینطوری باشه اونقدر حس ناخوشای...
نثر آبی خاکستری سیاه*
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:44
جمعه 27 تیر 96 از صبح گرفتهام. هوا خیلی گرم و خیلی خیلی شرجیه. مجموعهی سان وی لاگون، متشکل از چندین شهربازی برنامهی امروزه. که برای پارک آبی و سرسرهها و جاذبههای آبیش شهرت داره. کلمات قلقلک دهندهاند. هر جور حساب کتاب میکنیم با حجاب ممکن نیست. آپشنهای مختلفی اونجا هست. میشه با لباس رفت. یا با مایوی ا...
عجایب
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:44
شنبه ۲۷ مرداد ۹۶ + تجربهها متفاوت و بعضاً جالبند. یک چیز امروز خیلی اعصابم رو خورد میکنه. و برام سوال میشه که چرا؟ + ماجرا ازین قراره که بعد از آخرین برنامه، آقای م خیابونی رو نشون میده و میگه این خیابون کلابهاست. از اول تا آخرش کلاب هست و میتونید برید و استفاده کنید. به دیدنش می ارزه و جالبه. بعد ه...
طلوع ۲
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
اگر میخواستم به راحتی فضای رئالیستی اوضاع الآنم رو میکشوندم به یک فضای سانتی مانتال غیررئال. درست مثل اینکه زندگی هیچ چیز جز یک بریده از خواب نیمه شب تابستان نباشه. نخواستم که نکردم. صدای پنکه، صدای خروس همسایه، صدای نفسهای غزاله اینها چیزهاییه که میشنوم، طلوع میشه. صدای طلوع رو هم میشنوم. برای طلوع...
چیزی شبیه به خارش تن تا تسلی خاطر
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
.رو از دیشب صد بار شنیدم Kokia این آهنگ برای من شنیدنش چیزی شبیه به خارش تن بود تا تسلی خاطر Is there anyone alive without secret? Everyone has them, I'm sure, softly sealed in their heart. Is that what they call emotional trauma? It's something strangers don't conce themselves with The words I coul...
صفرم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
وقت کوالالامپور سه ساعت و نیمی جلوتر ار اینجاست. من فقط بارش بارانش را چک کردهام. نه حتی دسترسی به اینترنتش را برای ارسال گزارش!! کار به دکتر. یک حالت خاصی از غم حسیه که الان دارم. بعدنوشت: خواب دیدم که مرده بودم و خیلی جای خوبی بودم.خیلی! خیلی خوشحال بودم. خیلی. بعدنوشت : بارون میباره. اینترنت داره...
چرا «ساکورا»؟ برای طعم گیلاس!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
سال 39. رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب... تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمیکرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد، دو مرتبه انداختم، گیر نکرد، سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیزنرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی... شیرین بود. ا...
از بیکاری ها
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
+ چه قدر دلگیره نشستن توی فرودگاه و دیدن هی خداحافظی و رفتن! آدمایی که کسی رو ندارن، آدمایی که از الان کسایی هستن که دلتنگشونن. فکر میکنم این گروه حتما خوشبخت ترن و خوشحالن که کسی رو دارن، هرچند از گروه اول الان ناراحت ترن. تناقض جالبیه. ناراحت باشی و خوشحال! + زیادی در مورد آدمایی که نمیشناسم خوشبی...
یکم -سفر همیشه رسیدن است و انتظار
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
+ وقتی که بالاخره مستقر میشیم ظهر شده به وقت اینجا. هوا خیلی گرفته است و مدام بارون میباره. دلم خوشه به این بارون. همه خوابیدن. من مثل دیشب بیدارم. کم خوابیدم. یا دعاهام رو میخوندم یا کتاب اون هم با نور کم سوی گوشی. وقتی بالاخره تمام شد تصرف عدوانی. هر چه قدر خوابیدم، خواب میدم «استر»م* و از اینکه ر...
قراری به وقت گذشته و قانون جذب
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
موسیقی زنده است و ایرانی. هنوز داشت از ذهنم میگذشت که خدا کنه با بازخوانی این پاپهای چیپ حال بارون رو خراب نکنن، که شروع شد! یک سری آهنگهاب هشل هفت بود و بعد هم پرسونپرسون تنها چیزی بود که میشناختم(با ورژن خوبی که من شنیده بودم فاصلههااا داشت) اما هوا اینقدر خوب بود که برام هیچی مهم نبود. درگیر خودم...
به نام زندگی، هرگز مگو هرگز*
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
تو سفر سه تا چیز رو باید دید/تجربه کرد :زندگیعادی و موسیقی مردم / غذاهاشون / اماکن دیدنیشون. بقیه هر چی هست (اگر چیزی هست البته)مزخرفه. این شعار اصلی هر سفری باید باشه و من خیلی باهوشی چیزی هستم که این شعار رو ساختم. بخشهایی از ۲۴ - ۲۵ مرداد + مالزی پره از آدمهای چینی. محلهی چینیها اولین جاییه که می...
دوارترین دایره ی زمان
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
نمیدونم.نمیدونی؟ آره نمیدونم. کتاب را میبندد و با شست پا! کورسوی تنها چراغ را میکشد. پ.ن : گزارش دکترچی شد؟ فردا شب تمامش میکنم. فردا شب. چشمها را میبندد.
در باب اصالت
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:57
شعار امروز اینه: «اصالت زیبایی میاره» و از جایی که من عاشق سنتم؛ از هر فرهنگی، سنتیترینها، اضیلترینها و ریشهدارترینها رو یسیار میپسندم. اصالتی که در هنر، فرهنگ و آیین آسیای شرق نمای ویژهای داره. طوری که امروز چند بار به خودم گفتم آخ ای خدای خالق زیبایی من میتونم بمیرم بین این همه زیبایی اصیل و ناب ط...
بی حوصلگی، نتیجه ی مستقیم بیکاری
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 21:41
+ بیکاری آدم رو فرسوده میکنه. همه اش آهنگ گوش بدی، کتاب بخونی، فیلم ببینی تا دو روز خوبه بعدش حوصله ی هیچکدومش رو نداری، دلت میخواد بری بیرون با آدما حرف بزنی، حس کنی زنده ای، وجود داری، نقش داری! میس دانشگاه؟ یپ متاسفانه میس دانشگاه :| کولی بازی ای چیزی در میارم؟ هوم، در میارم. چون حوصله ام سر رفت
کارائوکه لازم داریم؟
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 21:41
ژاپنی کرهایها یه تفریحی دارن بهش میگن کارائوکه.میرن هر چی دلشون میخواد رو انتخاب میکنن، میخونن و یه امتیازی میگیرن. سنس میگفت بعضی وقتها این تفریحه و از خوشحالی میرن میخونن مثلاً یه عده که دوستن با هم میرن، یا بعد از کار همکارها با هم میرن، بعضی وقتا هم از ش
چهارشنبهای که گذشت
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 21:41
+ از وقتی فاطمه رفته ما هم دیگه رو ندیدم. هر روز قرار گذاشتیم، کنسل شد. قرار مهمون داشتنم که کنسل شد، تصمیم گرفتم کاری بکنم که به درد بخوره اقلاً. این بود که خیلی دستتقدیر-طوری بالاخره همدیگه رو دیدیم، کوتاه بود اما عمیق. یه جمله هست میگه بهترین دوستت کسیه که ک
هی بیحوصلگی میاد و میره
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 21:41
همینجوری اتفاقی پرسید امروز عصر بیکاری؟ گفتم هوم. گفت بریم بیرون؟ گفتم هوم! همین واقعاً. این کل تصمیم گرفتنمون بود برای اینکه ببینیم همدیگه رو. من واقعاً مدتهاست خیلی ازین دوستهام رو ندیدم. دلم خوب طبعاً تنگ شده برای بعضیها بیشتر، یعضی ها هم کمتر. طبیعیه که برم ببینمشون وقتی کار خاصی ندارم. نیس
پارگراف های بیربط
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 21:41
+ زبان آموزهای زبان های جز انگلیسی، به نظرم خیلی کیسهای جالب و متفاوتی هستند برای دوستی (منهای خودم که خیلی معمولیم متاسفانه:)، دیروز اتفاقی رفتم آموزشگاه،بیرون کلاس نشسته بودم چند نفر اومدن بیرون از ذهنم گذشت که تیپ این بچه ها میخوره، ژاپنی باشن، سی ثانیه بعد دیدم کوبایاشی سان اومد بیرون ازون کلا
روزمرّات
-
تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 21:41
+ «خانهی خودمان» رمان نوجوانان بود. من نوجوان نیستم اما به نظرم یکی از بهترین آثاری هست که به درد ما به اصطلاح بزرگسالها هم میخوره. دیروز تو راه تمومش کردم و درست اوج داستان لحظهای بود که داشتم از تهران کنده میشدم و اشکهام بیصدا و پر شتاب برای مرگ لین میری