سئوال - تاریخ: 1396/5/2 ساعت: 21:41
+ گناه دارم؟ وقتی به جوابش فکر میکنم بیشتر از قبل دلم میخواد که قوی و شجاع باشم. چرا بیشتر از همه وقتمها فکر میکنم تنهام؟ باید اینجوری باشه؟ حتی نمیدونم باید چجوری باشه. + نگاهم همیشه یه زندگی ساده ی ساده اما صمیمی بوده، هی به مامان میگم جوری که نمیخوام باشم، نباشین. قبول کردنشون جای خوشبختیه.
ای یار، ای یگانهترین یار! - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 1:10
با زنگ زدن ف از خواب بیدار شدم، دیشب که بعد از چند وقت میخواستم خیلی بخوابم هم کلی شلوغ بود ذهنم، بد خوابیده بودم. ولی تماس واتس اپی ف با من همان کرد که هیچی با هیچکس نکرد. یک مدت طولانی صحبت کردیم همینطور تلفنی. از همهی روزمرهها گفتیم و از اینکه چهقدر خوب بود اگر همین عصر با هم قرار داشتیم انقلا
ساحل - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 1:10
+ شمارش ساعتها از دستمون خارج شد وقتی نشستیم تو کافه و فقط شنیدیم و صحبت کردیم. از اینکه عمیقاً همدیگه رو درک میکردیم احساس سبکی میکردم. + هیچ تسکینی برای س عزیزم نبودم. دستش رو گرفتم که کمکش کنم. اما قلبم فشرده بود از اینکه این همه وقت ازش هیچ خبر مبسوطی نداشتم جز حال و احوالهای کمرنگ و معمولی
کمپوتی که شور بود - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 1:10
همیشه (شایدم از یه وقتی به بعد) فکر میکردم چرا مربا باید شیرین باشه؟ یا لواشک باید ترش باشه؟ یا مثلا تو قیمه به جای لپه چرا لوبیا نمیریزن( این رو البته ترجیح میدم امتحان نکنم هیچوقت به نظرم خوشمزه نمیشه :دی)؟ چرا رسمهامون رو نمیشکنیم و وقتی لازمه که متفاوت باشیم متفاوت عمل نمیکنیم؟ من یه بار ای
اخرین شنبهی ترم دو - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 11:27
تمام شد! تمام شد! و خوب، حتی عالی! تمام شد. همه کلی خوششون اومد از ارایهام. اسلایدام. مسالهام وطرح حل مسالهام و بیانم!! که خوب کلی ذوق کردم و دونقطهـلبخند بزرگ برای دفاع همهی کسایی که اومده بودن سر دفاعم، هم موندم. و الآن یک موجود خسته و لهم که تنها راه حلی که برای خستگی این همه وقتش به ذهنش نم
برای رفتن عشق اول عزیز - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 11:27
دبیرستانی بودم که باهاش آشنا شدم. واسه المپیاد ریاضی کتاب نظریهی اعداد انتشارات فاطمی رو میخوندیم. اون موقع ته تمام آرزوهام مریم میرزاخانی بود. میدونستم باهاش خیلی فاصلهها دارم و هیچوقت بهش نزدیک هم نمیشم اما به نوعی عشق اولم بود. عشق های اول من همهشون المپیاد ریاضیای بودن. از ر که مدرسهی خو
منطق من لنگی چیزیه؟ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 11:27
هر جور بهش فکر میکنم و نگاه میکنم، من کار اشتباه و غیرعقلانیای انجام نمیدم و ندادم، حتی حرف غیر منطقیای هم نگفتم. فقط میخوام به نظر، آرزو، ایدهشون توجه کنم و براش ارزش قائل بشم طوری که اگر ایده و رویای خودم بود، دلم میخواست باهاش مواجه بشم. میخوام از خودم طوری حمایت کنم که از بقیه هم حمایت بشه.
خودم و خودِ انتلکتم رو برمیدارم میبرم بیرون - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 14:11
ــ خوب دخترم چه برنامهای داری که بهت خوش بگذره؟ + میرم نمایشگاه خوشنویسی. اصلا، یه روز از صبحش مال خودم واسه اینکه انقلاب گردی کنم. کادو بخرم. کاغذ بگیرم و نمایشگاه برم. ــ آخ که تو چه قدر انتلکتی. ولی deal! پ.ن : خدایا فردای این موجود امیدوار و دلخوش را عاقبت بهخیر کن. آمن! پ.ن : اینم نمایشگاه
تسکین غروب جمعه - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 14:11
حس شنیدن این و لذت بردن ازش در حالی که چشمهام رو بستم به روی فرداهای نامعلوم. یک ریتم خوبی داره به خصوص وقتی انگاری عوض میشه و یه قطعهی دیگه شروع میشه. حس میکنم منم که دارم دوباره شروع میکنم. نشستم دکمهی مانتوم رو سفت کردم. اتو زدمش و آماده شدم و هی دوباره و چندباره به این گوش کردم و گذاشتم فکرهام ا...
روزمره - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 17:11
+ یک جور رمانهایی که تو نوجونی زیاد میخوندم جز رمانهای کلاسیک، رمانهای جنایی بودند. قبلاً چندین بار در موردشون نوشتم. یکی بهترین سرگرمیهام خوندن رمانهای جنایی بود. ماری هیگینز کلارک، سیندی شلدون، جوی فیلدینگ، آگاتا کریستی و آرتور کانن دویل و ... هر چی از هر کس دیگه که دستم میرسید خیلی خلاقانه
این روزها که میگذرند کجایم؟ دقیقاً کجایم؟ - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 6:24
+ امروز از خودم راضی بودم. دانشگاه رفتم اونجا کارای خودم و کار آقای ح که شهرستانه و نمیرسید که بیاد تهران رو انجام دادم. خرید کردم. و ظهر بود که بالاخره برگشتم. اوضاع خونه رو مرتب کردم. شام-نهار درست کردم (چون غزاله از کار میاد ما نهار نداریم فقط شام داریم :دی) کمی به کارهام رسیدم و بعد در حالی که ه
بارون بود که اینقدر قلبم براش میتپید؟ - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 6:24
+ شبیه اوایل بهار بود یا اواسط پاییز، اما شبیه آخر تیر؟ اصلا! از خواب که بیدار شدم حس کردم توهینه به بارونی که عاشقشم اگر هیچ کاری نکنم. لباس پوشیدم برم قدم بزنم و نون بگیرم. چتر؟ چه ابزار بیخودی وقتی که دلت میخواد تا اعماق وجودت خیس بشه از بارون. توی پارک خلوت خلوت خلوت قدم زدم. من بودم و چندتا
دلگرفتگیهای عصر پنجشنبه - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 6:24
+ نوشتم «چه عصر آهستهی عجیبی» و «هر چه پراکندگی بود» در من جمع شد. + واحد صحبت من و ر با گفتن «خوشبهحالت بر ثانیه» کنترل میشه. اصلاً با کسایی که هی میگن «خوشبهحالت» الکی یا راستکی نمیتونم درست و حسابی صحبت کنم. خیلی حس بدی بهم میده. و حس معذب بودن و حس الکی بودن. و حس تظاهر. + اسلاید آخر نوش
مینو، امشب جایمان را عوض کنیم؟ - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 3:24
دختر عزیز و قشنگم*، امروز از صبح میخواستم به تو نامه بنویسم. چون اینکه نیاز به حرف زدن مثل نیاز به هوا شده برای مادرت و از نزدیکترین آدمی که گوش خوبی برای شنیدن باشه و دوست خوبی که وقتی هم برای من داشته باشه یا اصلاً حواسی معطوف به من؛ کیلومتر کیلومتر فاصله دارم هر جور که حساب کنی. روی هم رفته ام
ترم دو، آیا با هپیاندینگ به اند میرسی؟ - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 3:24
هر وقت میخوام خوشحال بشم به این فکر میکنم که وقتی همهی این کارها تموم شه چی کار میکنم. یک کتاب دارم واسه خوندن (+ دو تا هدیه که هنوز مرددم دوست دارم بخونمشون یا نه. باید امتحان کنم)، یک فیلم دارم* برای دیدن، ژاپنی دارم مقدار زیااااد (ترم شروع شده) برای خوندن و بعد میخوام مهمون دعوت کنم جدی و ر
چیزهایی هست که نمیدانیم - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 3:24
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
جناب جمعه جان - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
+ میدونم خیلی خنگی چیزی هستم ولی هنوز هم وقتی سر صبح میبینم ف عزیز، دلتنگیاش رو واسه من پیام کرده با این همه فاصله، عین یه بچه ذوق زده میشم، تکنیکلی نباید از دلتنگیای کسی خوشحالی چیزی بود، اما وقتی میگه دیروز به این فکر میکرده که با هم صحبت کنیم و من هم همینطور؛ خوب خوشحالم دیگه. *_* جالب اینجاست
نغمهی غمانگیز ۲ - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
تصمیم سختیه واسم. حتی این از اولش هم سختتره. اما وقتشه فکر کردن به سختی رو بذارم کنار و از همه مراقبت کنم معمولاً اینجوریه که کسی حواسش نیست و تو خودت مسئول خودت هستی و دلت نمیخواد که اشتباه کنی؟
قصهی ما به سر رسید کلاغه به خونهاش نرسید. - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
+ آخ ای غروب جمعه، تو با قلب ویرانهی من چه کردی؟ + چند دقیقه قبل نسخهی نهایی سمینار، با چکیده، جمعبندی و پیشنهاد برای تحقیقات آتی و همهی اجزاش بسته شد و به تاریخ بسیار پر فراز و نشیب ترم دو پیوست. کاش زودتر دفاع هم بکنیم ازش و تمام بشه همهی این داستان. خسته شدم از فشارش. + سالی که گذشت یکی
د ددلاین - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:07
+ وقتی هفتاد صفحه رو پرینت و سیمی شده تو دستم گرفته بودم حس خوبی داشتم. فکر میکردم آخ جون این یه کاریه که از اول تا آخرش مال خود خودمه. کار منه! از آذر تا الآن طول کشید همین هفتاد صفحه. هر هفته برو پیش دکتر. هر هفته گزارش کار. هر هفته استرس. برای چندین ماه بخش بزرگی از فکرم بود و همین مال من کرده

برچسب‌های مرتبط

کعبه دلها | کعبه دل | کعبه دلها بدیعی | کاروانی که بود بدرقه اش | کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا | کاروانی که بود | بابا لنگ دراز | بابا لنگ دراز دانلود | بابا لنگ دراز دوبله فارسی | یلدا عباسی